برای پوست شاداب کلیک کنید
قسمت پایانی ( جذاب ترین قسمت برمودا ) ( شاید آخرش بازیگرهای رمان خودتون باشین )

پییشنهاد می دم آخرشو نخونین اول اولشو بخونین بعد آخرشو این سورپیرایز من واسه 6 مرداده

بچه های سوباسا رو آوردن . جادوگر ( ببرین برای آخرین بار ببیندشون ) بچه ها رو آوردن . دیو ( بابایی ) هایاتا ( ما می ترسیم اینا کین بابا جونم ؟؟؟ ) سوباسا ( نترسین ... نترسین .... پسرای عزیزم ... بابا پیشتونه ) سوباسا همچنان داشت سعی می کرد که دست و پاشو باز کنه و همچنان درد می کشید .جادوگر ( از این روز به بعد جهان ماله ماست !!! اول انتقامم رو می خوام از دشمن دیرینم بگیرم ) مارامون ( بزار بقیه ی سرباز ها و دژ ها کار خودشون رو بکنن . 100 نفر اینجا بمونن هم کفایت می کنه ....سربازانم امروز رو خیلی مهمی هست از همه ی شما می خوام که همین الان حمله رو شروع کنین ) ماهان و لیون و فرانسیس و مرداک جلو اومدن . عسل ( اینا که ماهان و مرداک و فرانسیس و لیون هستن . مرداک مگه دستگیر نشده بود ؟؟؟ ) سفرانسیس ( حتما فرار کرده ) ماهان از جلوی عسل رد شد ماهان ( بالاخره بهم رسیدیم . اما این پایان واسه تو پایان خوبی نیست ) عسل ( ماهان ... ) ماهان رفت بالای بالکن قصر جادوگر و پیش جادوگر و مارامون وایستاد . مارامون آروم بهش گفت ( همه چی رو به تو می سپارم ) ماهان ( چشم قربان .... گروه A - تعداد سربازان 500 نفر - 500 عدد هلی کوپتر - آماده ی حرکت بشوند . گروه رو ژنرال مرداک پشتیبانی می کنه )در همین حال پایین قصر عسل ( خدای من اونجا رو نیکا ... 500 عدد هلی کوپتر جنگی آماده ی حرکت هستن ، می خوان کشور های استراتژیک رو بمب باران و نابود کنن ) مرداک از پایین علامت داد و همه ی هلی کوپتر ها بلند شدن خودش هم سوار یکیشون شد نادیا ( الانه که بلند بشن 1 . 2 و3 ) ناگهان همه ی هلی کوپتر ها همزمان بلند شدن . ماهان ( گروه B - تعداد سربازان 1 ملیون نفر - 1 ملیون دستگاه هلی کوپتر - آماده حرکت - فرمانده ژنرال فرانسیس ) گروه فرانسیس هم حرکت کردن و خود سفرانسیس هم سوار یکی از هلی کوپتر ها شد و رفت . ماهان ( گروه C - تعداد سربازان3 ملیون نفر - پیاده - فرمانده ژنرال لیون - آماده ی حرکت بشن سوار بر چند بالگرد شوند که وارد یکی از پایتخت های استراتژیک بشوند ) لیون هم با سربازان آماده شد و رفت . ماهان ( گروه C تعداد سربازان 100 نفر - محافظ - اینجا بمونین و مراقب اوضاع باشین ) گروه از بقیه که مانده بودن جدا شدن . ماهان ( گروه D - تعداد سربازان 500 نفر - سوار بر کشتی ها و ناو ها و زیر دریایی های جنگی - تعداد زیر دریایی 5 عدد - ناو جنگی 10 عدد - کشتی 1 عدد - فرمانده گروه خودم ، کم کم آماده بشین خودم میام پایین حرکت می کنیم ) جادوگر و مارامون از بالکن قصر اومدن پایین . جادوگر ( خوب سوباسا اوزارا نوبت توئه ، بچه هاشو بیارین . می خوام شاهد مرگ بچه هاش بشه ) سوباسا ( نه این کارو نکن ... ولشون کن .... نه ) یکی از سرباز ها روی بچه ها نفت ریخت . و می خواست کبریت رو بزنه سوباسا یه داد بلند کشید سوباسا (نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه آخه منم یه پدرم ) سرباز می خواست کبریت رو بکشه . عسل ( خدایا به من قدرت بده که بتونم آخرین کاری رو که می تونم انجام بدم ) سوباسا همچنان در حال داد زدن و تلاش کردن بود . عسل ناگهان از جاش بلند شد . عسل ( دیگه نمی زارم بیش تر از خرابکاری کنی ، دیگه نمی زارم ... فکر کنم خیلی کوتاه اومدم ) سرباز ها اومدن سمت عسل . عسل ( خدا کنه پانسمانش باز نشه . ) عسل یه لگد زد به یکی از سرباز ها . دومین سرباز اومد عسل ( لعنتی ها ، این طوری که تا فردا صبح هم نمی شه این لعنتی هم داره کبریت رو می کشه ) عسل پرید هوا و یه وارو توی هوا زد و از سرباز ها عبور کرد . عسل ( فرض کن یه گاوی که رنگ قرمز دیدی ) جادوگر ( این داره چی کار می کنه . زود باش کبریت رو بکش ) سرباز کبریت رو کشید . سوباسا از عصبانیت و به خاطر بچه هاش داد بلندی کشید و تونست دست و پاشو باز کنه . جادوگر ( زود باش ) عسل با کله رفت توی شکم سرباز بعد یه مشت زد توی صورتش . عسل ( نیکا ، نادیا ، سفرانسیس ، کمکم کنین ) سفرانسیس و نیکا و نادیا با سرباز ها درگیر شدن . جادوگر خودم کارو تموم می کنم کبریت رو از زمین برداشت سوباسا از بالای صلیب پرید رو سر جادوگر . جادوگر ( خودت خواستی ، من هنوز قدرت جادوییم رو کاملا از دست ندادم ) ناگهان تبدیل به یه اژدها شد . سوباسا ( درست مثله چند سال پیش ) سوباسا باهاش درگیر شد . در همین حال عسل ( نادیا ، نیکا و سفرانسیس کجائن ؟؟؟ ) نادیا ( تو محاصره ) عسل ( نادیا ... بچه هارو بردار رو از این جا تا می تونی دور شو ) نادیا ( اما عسل ... ) عسل ( نادیا یا من باید اینا رو ببرم یا تو ... اما من لجباز تر از توئم و بیش تر از تو هم توی این موقعیت قرار گرفتم . زود باش ) نادیا ( باشه عسل) نادیا بچه ها رو بغل گرفت عسل ( صبر کن منم تا یه جایی باهات میام این کش هم ببند به بچه ها و بعد بچه هارو به خودت وصل کن . تو نمی تونی تو این حالت از خودت دفاع کنی یکی باید پیشت باشه ) نادیا ( خیلی خوب باشه ) عسل یه لگد زد تو صورت سرباز پشت سریش و اسلحه و بیسیمشو برداشت . عسل ( هم پای من بیا ) عسل و نادیا دویدن . عسل (می دونم تو این حالت واست خیلی سخته اما چاره ای نیست . ) عسل بیسم رو وصل کرد به کشتی پدر سوباسا . عسل ( سلام عسل هستم بچه ها پیش منه . جادوگر 1 ملیون و خورده ای هلی کوپتر جنگی به کشور های استراتژیک فرستاده یه عالم هم نیروی زمینی و کشتی و ناو جنگی ، لطفا سریع هماهنگ کنین همه ی نیروها از همه ی کشور ها اعزام بشن ) _ ( نگران نباشین . حتما ) عسل ( ما تو همون جزیره ایم که گفته بودم یه زیردریایی کوچولو اعزام کنین واسه بچه ها ، بچه ها رو بفرستیم و خودمون برگردیم ) _ ( باشه بیاین ساحل جنوبی ) عسل ( چی می گی ؟؟؟ ساحل جنوبی که ماهان اونجاست ) _ ( ساحل شمالی ) عسل ( باشه اومدیم ) عسل ( نادیا زود باش ، شما رو می برم خودم بر می گردم ) نادیا ( منم میام ) عسل ( اصلا !!! یکی باید مراقب بچهها باشه ، بچه ها رو که نمی شه دست اون همهسرباز سپرد ، تو می تونی مراقبشون باشی ) نادیا ( .... ) عسل ( اصلا ) در همین حال نیکا ( لعنتی ها تموم نمی شن ) سفرانسیس ( دنیا واقعا داره تموم می شه ) در همین حال سوباسا و جادوگر*اژدها* داشتن با هم مبارزه می کردن . در همین حال عسل ( اون زیر دریای فک کنم از طرف پدر سوباسا باشه ، بی سیم ، بیسیم ، عسل هستم اون زیردریایی رو شما فرستادین ؟؟ روش نوشته JAPAN ماله شماست ؟؟؟ ) _ ( آره سوار شین ) عسل ( نادیا برو ) ناگهان یکی جلوشون سبز شد یکی از سرباز ها بود که مسعول گشت زدن رو بر عهده داشت . عسل جلوی نادیا پرید . عسل ( نادیا هر کی رو دوست داری سلام آخر نخون زود باش برو ) نادیا ( ولی ... ) عسل ( برو ) نادیا دوید و سوار زیردریایی شد . عسل دست و پای سرباز رو بست عسل ( از کجا می تونم عملیات رو متوقف کنم ؟؟؟ ) سرباز ( اون عملیات جوری طراحی شده که هیچ وقت متوقف نشه ) عسل ( لعنتی ... بیسیم .... عسل هستم .... سریع صدای منو توی همه ی رسانه ها و تلوزیون ها و ... بزار همین الان به صد زبان ترجمه کن ) _( ولی ... ) عسل ( زود باش ) _ ( چشم ) ناگهان همه ی تلوزیون ها و رادیو ها و رسانه ها آماده ی پخش شدن _ ( می تونین حرف بزنین ) عسل ( با سلام خدمت مردم محترم ، ببخشید که مزاحمتون شدم . همان طور که می دونین عملیاتی در پی جادوگر و مارامون صورت گرفته اما متاسفانه اونها با یک ملیون و نیم دستگاه هلی کوپتر و چند ملیون سرباز و چند ناو و کشتی جنگی در حال حرکت به سمت کشور های استراتژیک هستند . اما خونسردی خودتون رو حفظ کنین ما حواسمون به همه چی هست ازتون می خوام مراکز خرید و استودیوم های ورزشی و مکان هایی را که در اون جا تجمع جمعیت بالاست را ترک کنید و به زیر زمین خانه هایتان یا یک جای امن پناه ببرین ممنون ) در همین حال مردم با ترس و وحشت به طرف خانه هایشان می رفتند . _ ( ارتباط قطع شد اما هلی کوپتر ها به بالای چند تا کشور رسیدن و آماده هستن همین طور هلی کوپتر های ما هم اون هستن نمی تونیم کاری کنیم ) عسل ( این اتفاق مشابهی هست . سریع منو به اتاق فرمان اصلی مرکز کنترل هلی کوپتر های نظامی وصل کن ) _ ( چشم ) عسل ( لطفا هر چه زود تر دستور بدین که همه ی هلی کوپتر ها به زمین بشینند ، هر کی اطاعت نکرد بزنیدش ) مدیر اتاق فرمان ( اما این ریسکش خیلی بالاست ممکنه هلی کوپتر های ما ربوده بشن ) عسل ( چاره ای نیست به هلی کوپتر ها دستور بدین که نهایت سیستم امنیتیشونو به کار بگیرن و همه رو از رادار پیگیری کنین ) مدیر اتاق فرمان ( شما راست می گید . همین الان همه ی هلی کوپتر های ما به زمین بشینند هرکس از دستور اطاعت نکرد مجبور می شیم نابودش کنیم ) همه ی هلی کوپتر ها به زمین نشستند و اون هلی کوپتر هایی که از دستور اطاعت نکردن * هلی کوپتر های جادوگر * نابود شدن . و ارتش زمینی وارد عمل شد . در همین حال جادوگر ( بالاخره می کشمت ) سوباسا ( نمی تونی ) جادوگر به سمت سوباسا آتیش پرتاب کرد و دور و برش رو به آتیش کشید . سوباسا ( لعنتی ) در همین حال نیکا ( راستی عسل و نادیا کحائن ؟ ) سفرانسیس (فکر کنم رفتن بچه های سوباسا رو تحویل پدر سوبا بدن ) نیکا ( سوبا چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( سوباسا فکر کنم درگیر جادوگره ) نیکا ( پس مارامون چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( مارامون ؟؟؟ ) نیکا ( سفرانسیس می تونی حلقه ی محاصر رو بشکونی ، من باید برم سر وقت مارامون ) سفرانسیس (سعیمو می کنم ) سفرانسیس یه گاز اشک آور از جیبش در آورد و پرت کرد نیکا از اون رفت . نیکا ( حتما مارامون فرار کرده ، اما این جارو می گردم پیداش می کنم ) در همین حال عسل ( همه چی دست شد ؟؟؟ ) _ ( بله درست شد ) عسل ( خوبه ممنونم ، نیروی زمینی چی ؟؟؟ _ ( همه رو گرفتیم حتی ماهان رو ) عسل ( خوبه من برمی گردم اون جا گمونم به کمکم احتیاج دارن ) در همین حال نیکا در حال دویدن بود ناگهان مارامون رو دید که داره فرار می کنه نیکا از پشت یه تیر زد به مارامون . مارامون ( آآآآآآآآآآآآآه ) اونا روی قله ی یک کوه آتشفاشی بودن . مارامون عقب تر رفت . مارامون ( جلو نیا مگرنه مارهام به سمتت زهر پرتاب می کنن ) نیکا ( مهم نیست ، جون این همه آدم تو خطره و من به فکر خودم باشم ) مارامون به سمت نیکا زهر پرتاب کرد نیکا (آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ) نیکا ( این کارو واسه خودم نمی کنم واسه تموم آدم های جهان می کنم خدایا بهم قدرت بده ) نیکا به سمت مارامون شلیک کرد و مارامون افتاد توی آتشفشان . مارامون ( آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ) نیکا چشماشو بست و از حال رفت . در همین حال جادوگر که تبدیل به اژدها شده بود از دست سوباسا فرار کرد و سوباسا هم تیر و کمان رو برداشت و جادوگر رو هدف گرفت تیر به قلب اژدها خود و اون در حین پرواز افتاد زمین برای همیشه از بین رفت . یه گروه کمکی اومدن و کمک کردن که سفرانسیس و سوباسا اون صد نفر رو دستگیر کنن یا از بین ببرن ناگهان عسل بدو بدو اومد عسل ( چی شد ؟؟؟ جادوگر چی شد ؟؟؟ مارامون ؟؟؟ ) سوباسا ( جادوگر مرد ، اما مارامون رو نمی دونم ، تازه از دست اینا خلاص شدیم ) عسل ( کل ارتش جادوگر دستگیر شدن ) سوباسا ( آره می دونم سربازهای خودمون بهم تعریف کردن چی کار کردی ، چی بگم از تو هیچی بعید نیست ) عسل ( نادیا هم بچه هات رو برد پیش پدرت ) سوباسا ( آره می دونم ، اما ... اما نیکا کجاست ؟؟؟ ) سفرانسیس ( مارامون هم نیست ) سوباسا ( نیکا .... ) سوباسا و سفرانسیس و عسل با سرعت دویدند و همه جارو تا ساعت 11 صبح دنبال نیکا گشتن تا اینکه توی قله ی کوه آتشفشان پیداش کردن . عسل ( نیکا ... ) سوباسا ( نیکا چی شده .... ) عسل ( بهش زهر پرتاب کرده ) سوباسا ( نیکا لطفا پاشو نمی خوام از دستت بدم ) سفرانسیس ( بیسیم ... سریع یه هلی کوپتر مجهز به تجهیزات پزشکی با چند تا پزشک بفرستین ) نیکا ( نگران نباش مارامون مرده ) و بعد دوباره از حال رفت . سوباسا ( طاقت بیار لطفا )

2 ماه بعد :

نیکا ( عسل ... کجایی من می رم باشه ؟؟؟ ) عسل ( باشه داشتم ویولون تمرین می کردم ) نادیا ( امروز تولد سوباساست من که واسش یه کیک خوشمزه پختم ) نیکا ( باورم نمی شه ) نادیا ( چی رو ؟؟؟ ) نیکا ( این که این جریان تموم شد و همه چی به حالت عادی برگشت ما هم توی آزمون یکی از بهترین مدارس دنیا قبول شدیم و اومدیم اسپانیا و سه تایی بغل خونه ی سوباسا یه خونه گرفتیم و داریم اینجا درس می خونیم . سوباسا هم که با بچه هاش زندگی می کنه و داره تو بارسلونا فوتبال بازی می کنه . ) نادیا ( آره اون جارو بچه های سوباسائن ولی خوبه که حیاط خونه هامون باهام مشترکن و خونه ها بهم از داخل در دارن مگرنه من دلم خیلی به بچه هاش تنگ می شد اما خوبه که بیشتر از باباشون مارو می بینن ) نیکا ( واسه سفرانسیس هم خوب شد که چند کوچه پایین تر یه خونه گرفته و توی یه شرکت معتبر داره کار می کنه ... عسل ... من و نادیا می ریم صبحونه ی بچه های سوبارو بدیم . سوباسا فک کنم الان دیگه پاشه بره سر کار . بچه ها تنها نمونن ... باهاشون بازی می کنیم و باهم کیک درست می کنیم ) عسل ( باشه من یه سر می رم کتابخونه یه تحقیق مهم دارم ) نیکا ( باشه اما تا بعدازظهر برگردی ها !!! شب تولد سوباساست ) عسل ( باشه برمی گردم ) بعدظهر سوباسا ( دیو ، هایاتا بابایی درو باز کنین ، ای بابا ) سوباسا کلید انداخت . سوباسا ( نیستن . حتما رفتن پیش نیکا و نادیا ) سوباسا چراغ رو روشن کرد .

ناگهان همه اومدن ( همه ی کسانی که توی این وب هستن ) هوووووووووووووووووووووورااااااااااااااااا. عسل شروع به ویولون زدن کرد نیکا هم گیتار می زد . نادیا ( تولدت مبارک سوباسا )

جالب بود نه ؟؟؟ حالا بقیه ی داستان هم امروزه ، یعنی امروز می خوایم تولد بگیریم . همه ی ما الان توی این جشن هستیم .

همین الان برو فتوپویا
[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 23:32 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 106 ( قسمت یکی مونده به آخر )

در همین حال جادوگر ( از سوباسا چه خبر ؟ ) سرباز ( حالش خیلی بده ) جادوگر ( اشکال نداره بزارین زجر بکشه . سفرانسیس رو چی دستگیر کردین ؟؟؟ ) سرباز ( بله قربان دارن میارنش . ) جادوگر ( اون مزاحم ها چی ؟؟؟ منظورم عسل و نیکا و نادیاست . ) سرباز ( بله اونا تسلیم شدن اونا هم دارن میان همچنین بچه های سوباسا رو هم گرفتیم ) جادوگر ( می خوام انتقامم رو ازشون بگیرم ، اونا پسر خردسال منو ازم گرفتن . اون بچه چه گناهی داشت ؟؟؟ جلوی چشمام زنده زنده سوخت ، انتقامم رو می خوام از دنیا بگیرم ، حالا نوبت بقیست ) در همین حال در قایقی که نیکا و نادیا و عسل رو سوار اون کردن . باد به صورت نیکا و عسل و نادیا می خورد و نیکا با خودش ( شاید اگه زنده موندم توی دفتر خاطراتم این طوری بنویسم : موج در سیاهی شب تازیانه هایش را به قایق چوبی می زد و ماه به آستانه ی نور رسیده بود اما کسی نمی دانست چون چهره اش را ابرهای سیاه و طوفانی دریا پوشانده بود ... و باد تازیانه اش را به من می زد .... و من ... و من را به یاد تمام سالهایی که گذشت می انداخت .... حال نمی دانم قایق تقدیر مرا باخود به کجا می کشاند اما می دانم که هنوز هم می توانم فانوس لنگرگاه را پیدا کنم .... ) سرباز ( رسیدیم . پیاده شین ) عسل و نیکا و نادیا از قایق پیاده شدن . نیکا پایش را در شن های سرد ساحل گذاشت نیکا (دریا تمام شد پشت سرم جا موند و فانوس لنگرگاه پیدا نشد اما شاید روی همین شن های سرد ساحل جای پایی باشه . رد پایی در ساحل که شبیه فانوس لنگرگاه در دریاست .... آره هنوز امید هست ... ) سرباز ( راه بیوفتین پیاده می ریم .) چند ساعت گذشت نزدیکی های ساعت چهار و نیم صبح بود کم کم خورشید داشت طلوع می کرد . نادیا ( مردم از خستگی بالاخره رسیدیم ؟؟؟ )سرباز ( آره اینجا رو ببینین ) نیکا ( خدای من این سوباساست ؟؟؟ سوباسا چه بلایی سرت آوردن ؟؟؟ ) نادیا ( به صلیبش کشیدن ) عسل ( جادوگر می خواد انتقامشو ازش بگیره به خاطر همین دردناک ترین راهو انتخاب کرده هی اینی که دارن میارنش سفرانسیس نیست ؟؟؟ ) نادیا ( چرا خودشه ) عسل ( سفرانسیس ؟؟؟ ) سفرانسیس ( ولم کن لعنتی ) سرباز ( تا طلوع خورشید همین جا بشینین ) ساعت هشت و نیم صبح بود . عسل چشماشو باز کرد عسل ( خدای من اینجا چه خبره ؟؟؟ این همه سرباز چند ملیون سرباز فقط اینجا هست .... نادیا ... نیکا بیدار شین ) نیکا ( چی شده .... اینا دیگه .... اینا دیگه از کجا پیداشون شد ) نایدا ( چه دم و دستگاهی هم دارن ... تانک و هلی کوپتر های مجهز و ... اینا رو می خوان چی کار ؟؟؟ ) ناگهان یه گروه از سرباز ها با شیپور اومدن جلو و شروع کردن به نواختن شیپور و تبل . عسل ( اینجا چه خبره ؟؟؟؟ جنگ جهانی سوم شده ما خبر نداریم ؟؟؟ ) سفرانسیس ( اینا همه سرباز های جادوگرن ) نادیا هی اون جارو جادوگر و مارامونن . یکی از سرباز ها جلو اومدو گفت ( به نشانه ی احترام ... ) همه ی سرباز ها به نشانه ی احترام ، احترام نظامی گذاشتن . سرباز ( سلطان جهان مارامون و ملکه ی دنیا لیانا سلطان وارد می شوند ) نادیا خندید نادیا ( این مسخره بازی ها چیه دیگه چه قدر هم قشنگ واسه خودشون نوشابه باز می کنن !!! ) عسل ( نه نادیا .... از چیزی که می ترسیدم سرمون اومد ... جادوگر این هلی کوپتر ها و کشتی هارو می خواد بفرسته رو سر مردم ) نادیا ( یعنی چی ؟؟؟ ) عسل ( یه اتفاقی تو مایه های 11 سپتامبر می خواد اتفاق بیفته ) جادوگر برای سخنرانی جلو اومد . جادوگر ( سربازانم .... امروز روزیه که دنیا دگرگون خواهد شد ... امروز دنیا رو فتح خواهیم کرد اما ابتدا می خوام اول از دشمن خونیم انتقام بگیرم ) عسل ( دیدی گفتم ) نیکا ( منظورش سوباساست ) سوباسا ( تو نمی تونی .... آآآآ .... هیچ کاری بکنی ... ) جادوگر ( دیدی که کردم ... اینم از دوستات که پایین نشستن و دارن با نگرانی به تو نگاه می کنن اونم ... هاهاهاهاهاها.... خیلی خوب ادامه می دیم ... ) عسل از جاش بلند شد و بلند گفت ( اونم از چی ؟؟؟ ) جادوگر ( هاهاهاها ... اونم از بچه هات .... ) سوباسا عصبانی شد و سعی کرد طناب هارو پاره کنه سوباسا ( تا وقتی من نفس می کشم نمی زارم به بچه هام کوچکترین آسیبی برسه ) نیکا ( بچه های سوباسا رو گرفت . لعنتی ) جادوگر( من جلوی چشات می خوام جون اونا رو بگیرم و بعد هم جون دوستاتو ... البته من هنوز با تو کار دارم ... تو باید طبق نقشه های من عمل کنی ... من می دونم که تو اطلاعاتی از سیستم امنیتی چند کشورو داری نیکا( سوباسا .... سوباسا چرا باید اینا رو داشته باشه... به اون چه ) عسل ( نیکا منم اینو می دونستم ) نیکا ( چی ؟؟؟ می دونستی و به من نگفتی ) عسل ( این اطلاعات داشته لو می رفته و سوباسا جلوی لو رفتنشونو گرفته قضیش طولانیه ... از طریق کامپیوتر این کارو کرده ... یعنی بعد از اینکه از برمودا برای اولین بار خارج شدیم این کارو کرد ) جادوگر ( اون بچه ها رو بیارین ) سوباسا ( لعنتی ها ... تاوان کار تونو پس می دین )

ادامه دارد ...

سلام من متوجه شدم وسط از شمارش چند قسمت جا افتاده . اما اینجا سعی کردم جبرانش کنم . فردا یعنی شش مرداد که تولد سوباسا آخرین قسمتش بر روی سایت قرار می گیره .

راجب اون یکی داستان یعنی سوبا وبچه هاش می نویسم . اما الان چون می خواستم برمودا تموم شه فشرده رو همین متمرکز شدم

فردا قسمت 107 و قسمت آخر برمودا رو می زارم .

همین الان برو فتوپویا
[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ 18:25 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری105

عسل ( از این ور هم داره یه اکیپ میاد . حالا باید چی کار کنیم ؟؟؟ ) نیکا ( نمی دونم !!! ) نادیا ( نیکا نگاه کن انگار اینا اسکن حرارتی دارن !!! چون مستقیم دارن میان طرف ما کارمون تمومه ) عسل ( انگار نه ، حتما !!! با این همه دم و دستگاه می خوای نداشته باشن بدبخت شدیم ) نیکا ( مجبوریم از اسلحه استفاده کنیم . راه دیگه ای نداریم . بخوایم با قایق هم فرار کنیم اونا قایقمونو با گلوله سوراخ می کنن و حتی اگه گلوله به ما نخوره کوسه خدمتونو می رسن ) نادیا ( اما سفرانسیس زنده رد شد ) نیکا ( یه نگاه به سر وضع ما بنداز . به خاطر زخمی شدن عسل هممون الان لباسامون خونیه . کوسه خون ببینه یه راست می یاد می خوردمون . ) نادیا ( هیچی دیگه بگو بدبخت شدیم رفت ما نمی تونیم اونا رو با یه تفنگ بزنیم بکشیم . ما یه تفنگ داشته باشیم اونا بیست تا تفنگ دارن ) نیکا ( می دونم اما این آخرین شانسمونه ) قایق ها نزدیک جزیره شدن و اونارو محاصره کردن . یکی از سربازان جادوگر ( زود خودتونو تسلیم کنین . ما می دونیم شما اینجایین اگه خودتونو تسلیم نکنین مجبوریم به رگبارتون ببندیم ) نادیا ( لعنتی . حالا چی کار کنیم ؟؟؟ ) نیکا ( بهتره تسلیم بشیم ، چون می زنن می کشنمون و نتیجه ی زحمات این همه سال هم به هدر می ره و دنیا دست اون جادوگر می افته ) عسل ( اما من می خوام تا آخرین لحضه مقاومت کنم ) عسل تفنگو از دست نیکا گرفت . نیکا ( مگه زده به سرت ؟؟؟ اگه شلیک کنی به رگبارمون می بندن تو نمی تونی شلیک کنی لجبازی بسه بعد تو حتی می تونستی شلیک هم بکنی نمی تونستی بکشیش چون نمی تونستی !!!! ) عسل ( آره حق با توئه ) نیکا اسلحه رو پرت کرد پایین و از جاش بلند شد و دستاش رو برد بالا نادیا هم همین کار رو کرد . عسل هم به زور دستاشو آروم برد بالا . عسل ( خیلی خوب دیگه ما تسلیم شدیم لطفا دیگه تیربارونمون نکنین ) نادیا و نیکا و عسل تسلیم شدن . در همین حال سفرانسیس ( لعنتی چرا شلیک کردی آخه ؟؟؟ چرا ؟؟؟ ) ناگهان سربازان جادوگر افتادن دنبال سفرانسیس . سفرانسیس با سرعت دوید . سفرانسیس ( واقعا نمی دونم چرا شلیک کردین شما ها . مگه زده بود به سرتون . هم خودتونو انداختین تو دردسر هم منو و هم سوباسا رو ) ناگهان سفرانسیس رو محاصره کردن . یکی اومد جلو و گفت ( بالاخره به هم رسیدیم ) سفرانسیس( تو دیگه کی هستی ؟؟؟ ) فرانسیس ( من فرانسیسم نشناختی منو ) سفرانسیس ( تو از کجا پیدات شد ؟؟؟؟ )

ادامه دارد ...

شش مرداد قسمت آخرش رو می زارم .

همین الان برو فتوپویا
[ دوشنبه 4 مرداد 1395 ] [ 16:14 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 104

در همین حال یکی از خدمه ( ببخشید قربان ... اما پرستار بچه ها رو دزدیده ) پدر سوباسا ( چی ؟؟؟؟ مگه من نگفتم که حواست باشه کی رو استخدام می کنی . لعنتی حتما از خدمه ی جادوگر بوده . سریع همه جارو بگردین . ) سرباز ( آخه ما قرار بود از گروه سفرانسیس پشتیبانی کنیم ) پدر سوباسا ( برنامه عوض شد ... مسیر رو عوض کنین ... تمام نیرو ها رو بفرستین دنبال بچه ها .... به سفرانسیس اینا هم بگین برنامه لغو شد . یادت باشه گفتم تمام نیرو هارو ) در همین حال نادیا ( مثل اینکه یکی پشت خطه ... بله .... چی ؟؟؟؟ یعنی چی که برنامه لغو شد مگه ما از جونمون سیر شدیم که پا شدیم اومدیم اینجا حالا پشتیبانی نمی کنین ..... چی بچه های سوبا رو دزدیدن ) نیکا ( لعنتی ... ) نادیا بیسم رو قطع کرد . نادیا ( حالا باید چی کار کنیم ) عسل ( جادوگر حتی بچه ها رو هم دزدیده .... ) نیکا ( پدر سوبا داره اشتباه می کنه .... اولین کار اشتباهش این بود بچه ها رو سپرد به یه پرستار اونم توی این شرایط دومیشم اینه که داره این کارو می کنه ) عسل ( یعنی ما هیچ حامی نداریم ... ) نیکا ( یه لحظه سفرانسیس پشت خطه ... ) سفرانسیس ( چرا اسکن حرارتی رو دیگه بروز نمی کنن . خطمم تا یه دقیقه ی دیگه از پشتیبانی خارج می شه و دیگه خطم امن نیست و نمی تونم باهاتون صحبت کنم ) نیکا ( واقعیت اینه که جادوگر بچه های سوبا رو دزدیده و پدر سوبا همه ی خدمه رو فرستاده پی اون قضیه و دیگه هم از ما پشتیبانی نمی کنن حتی پشتیبانی کامپیوتری ... یعنی بدبخت شدیم حتما می میریم اینجا . ) سفرانسیس ( هنوز یه راهی هست .... ) نیکا ( چه راهی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( داخل کوله ی من رو باز کن دو تا قطعه هست یکیشو به بیسیم خودت وصل کن یکیشم باید به بیسیم من وصل بشه ) نیکا ( اما به بیسیم تو چطوری .... ) سفرانسیس (باید قطع کنم خط داره از پشتیبانی خارج می شه ) نیکا ( الو الو ... لعنتی ) نادیا ( حالا چی کار کنیم ) عسل ( من می رم ... ) نیکا ( چی ؟؟؟ دیوونه شدی ) عسل ( نیکا تور رو جون هر کی دوست داری دست از سرم بردار ) نیکا ( حرف زدن بی فایدست دیگه نمی تونم بزارم بری و این فداکاری رو انجام بدی این خیلی خطرناکه . من می رم ) عسل ( ببین نیکا ... من از اولش هم می خواستم همراه سفرانسیس برم . نگران من نباش چیزیم نمی شه ) عسل قطعه رو برداشت و پرید توی آب . نیکا ( خدای من .... عسل ... باید نجاتش بدیم ... سریع یه چوب محکم بیار لطفا ) نادیا ( باشه ، بیا اینم چوب محکم ) نیکا ( ای خدا پس این دختره کجا رفته ؟؟؟ ) عسل زیر آبی شنا می می کرد . عسل با خودش ( خدا خودت کمکم کن . حالا من چی کار کنم ؟؟؟ اینجا پر کوسست ) ناگهان یکی از کوسه ها پاشو گرفت . عسل ( آآآآآآآآآآآآآآآآآ .... ولم کن .... آااآآآآآآآآآآآآآآآ .... ) هر دفعه که جیغ می کشید آب می رفت تو دهنش . در همین حال تو جزیره نیکا (یعنی چی پس این عسل کجاست ؟؟؟؟ ) نادیا ( بوی خون میاد .... خدا ... یعنی عسل رو گرفت ) در همین حال زیر آب عسل ( آآآآآآآآآآآآ ..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه .... ) ناگهان عسل یه جیغ بلند زیر آب کشید و بعد از حال رفت . نیکا ( تو هم شنیدی ؟؟؟؟ این صدا ی عسله ) نیکا ( خدای من کوسه گرفتدش . ) نیکا تفنگو برداشت . نادیا ( اگه شلیک کنی . می فهمن ما اینجاییم و سفرانسیس و سوباسا کارشون تمومه ) نیکا ( چاره ای نداریم ) نیکا شلیک کرد . بوووووووووووووووومممممممم کوسه مرد . بقیه ی کوسه ها هم پراکند شدن نیکا و نادیا پریدن تو آب و عسل رو کشیدن بیرون . نیکا ( لعنتی . بی هوش شده ) نادیا ( حالا هم حتما صدا رو شنیدن ) نیکا ( اونجا رو یه اکیپ دارن میان این جا بببینن چه خبره زود باش قایم شو ) نادیا از دوربین شکاری داشت نگاه می کرد . نیکا پای عسل رو پانسمان می کرد . نیکا ( عسل بهوش بیا ... عسل ) عسل ( چی شده نیکا ؟؟؟ ... کوسه ... ) نیکا ( نگران نباش از آب کشیدیمت بیرون زخمت خیلی خطرناک نیست چون نتونسته دندون هاشو روت قفل کنه . اما باید مراقب باشی ) عسل ( اونجارو یه اکیپ انگار فهمیدن ) نیکا ( آره من برای نجات تو مجبور شدم شلیک کنم )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ پنجشنبه 31 تير 1395 ] [ 11:56 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا ادامه ی سری 103

نیم ساعت بعد :

یکی از خدمه ( این بچه ها باز دارن بی تابی می کنن .هر کاری هم می کنیم آروم نمی شن مادرشون که نیست . پدرشون ، سوباسا هم که معلوم نیست زندست یا مرده .نیکا و نادیا هم رفتن . حتی عسل هم اینجا نیست . حالا باید چی کار کنیم ؟ ) پدر سوباسا ( یه نفر استخدام کنین به عنوان پرستار بچه . فقط باید خیلی مطمعن باشه ، حواست باشه کی رو استخدام می کنی ) شش ساعت بعد هوا تاریک شده بود . نادیا ( پس نمی رسیم ؟؟؟ من دیگه خسته شدم الان شش و نیم ساعته همین طوری اینجا نشستم دارم پشه می کشم ) نیکا ( چرا می رسیم . انقدر غر نزن ) سفرانسیس ( دیگه نزدیک شدیم ) عسل ( واقعا ؟؟؟ من که باورم نمی شه دیگه داریم می رسیم ) سفرانسیس ( نمی تونیم وارد اون جزیره بشیم چون سریع مچمونو می گیرن نزدیک تر یه جزیره ی خیلی کوچولو که اندازش در حد یک اتاق کوچولوئه هست . می ریم اونجا . بقیشم باید شنا کنیم ) عسل ( افراد جادوگر همه جارو دارن دید می زن تو اون جزیره ی کوچولو کاملا تابلو می شه که ما هستیم . ) سفرانسیس ( نگران نباش . اون جزیره مثل یه جنگل کوچولوئه . انقدر دار و درخت داره که جادوگر نمی تونه پیدامون کنه ) یک ربع بعد : سفرانسیس ( دیگه رسیدیم . پیاده شین لطفا ) همه پیاده شدن . نیکا ( کمکم کنین قایق رو هل بدیم به طرف خشکی و بعد روشو با برگ ها بپوشونیم ) بچه ها قایق رو حل دادن . نیکا ( چی شده سفرانسیس ؟) سفرانسیس ( هیچی فقط .... فقط داخل آب ..... کوسه هست ) عسل ( حالا چی کار کنیم ؟؟؟ ) نادیا ( واسه برگشت هم خیلی دیره اون نورو اونجا ببین . مثل اینکه گشت شبانه ی جادوگر دوباره شروع کردن به گشت زدن ) سفرانسیس ( شما اینجا بمونین من می رم ) عسل ( اما منم می خوام بیام ) نیکا ( لطفا لجبازی نکن عسل . یه بارم شده به حرفم گوش بده ) نادیا ( اما سفرانسیس . خیلی خطرناکه ) سفرانسیس( می دونم . هر اتفاقی که افتاد و شما همین جا بمونین . من به پدر سوباسا سپردم . شما رو پیدا می کنه .... خوب دیگه من می رم ) سفرانسیس پرید توی آب . نیکا ( امیدوارم اتفاقی واسش نیفته ) نادیا ( به حرف که گوش نمی ده ) عسل آماده ی شیرجه زدن بود . نیکا ( عسل ... کجا ؟؟؟ ) نیکا و نادیا دستای عسل رو از پشت گرفتن . عسل ( ولم کن .... ) نیکا ( عسل .... عاقل باش ... بازم دردسر درست نکن ) عسل ( اما من مطمعنم که می تونم جادوگرو شکست بدم ) نیکا ( نه عسل .... اصلا می دونستم نمی آوردمت اینجا ) نیکا ( حالا همین جا بشین ) عسل ( نیکا .... ) نیکا ( نادیا لطفا مراقبش باش و یه وقت در نره ) نادیا ( باشه نیکا )

ادامه دارد ....

همین الان برو فتوپویا
[ پنجشنبه 31 تير 1395 ] [ 11:10 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری ۱۰۳

اون با دو گروه در حال جنگ بود . جادوگر اون موقع جوون بود ، لیانا دو برادر داشت ) عسل (دو برادر ... من فقط مارامونو می دونستم) پدر سوباسا (اره اسم اون یکی مایک بود , مارامون و مایک فرمانده یک کشتی نظامی بودن که می خواستن به چند تا کشور حمله کنن و ویرانی بار بیارن .همچنین می خواستن اسیر بگیرن . پدر من هم متوجه ی عملیاتشون شد و کشتی شونو اتیش زد . لیانا اون موقع زن مهربونی بود اون یه پسر سه ساله داشت . اون و پسرش هم داخل کشتی بودن و از اون همه خدمه و سرباز تنها لیانا و مارامون زنده موندن . لیانا شاهد جان دادن پسرش شد و از اون موقع به کلی عوض شد و تمام قلبش رو نفرت پر کرد . لیانا قسم خورد که این بلا رو سر بچه ی اون هم بیاره . اون موقع خیلی قدرتمند نبود که بتونه با من بجنگه اما به محض اینکه قدرتمند شد به فکر انتقام افتاد و این دفعه از پسر من .بقیه ی داستان رو هم کت خودتون می دونین )عسل (حالا دقیقا فهمیدم چه خبره , اما من دیگه دست روی دست نمی زارم ببینم چی می شه می رم ) سفراسیس و نیکا و نادیا و عسل با قایقی کوچک به سمت مکانی که جادوگر در ان جا بود حرکت کردن .

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ شنبه 26 تير 1395 ] [ 22:00 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا ادامه ی سری ۱۰۲

ناگهان عسل و نیکا و نادیا درو باز کردن . سفرانسیس(شما واسه چی اومدین ؟؟؟) عسل (دیگه خسته شدیم از این همه ماجرا و سو تفاهم . می خوایم ما هم گوش بدیم) سفرانسیس (نیکا ....) نیکا (من نمی دونم خودش اومد) عسل (نترسین دردسر درست نمی کنم . فقط می خوام بفهمم سوباسا و جادوگر و مارامون کجا هستن) سفرانسیس( خیلی خوب نقابدار شروع کن ) نقابدار (جادوگر در واقع توی یکی از جزایر اتباع زلاند نو مستقر شده) نادیا (اما نیوزلند چه ربطی به برمودا داره !!!) نقابدار (ربطش اینه که هیچ ربطی نداره . یه جور شما رو وارد یه راه گمراه کرده منظورمو که می فهمید ؟) سفرانسیس (اره ادامه بده و بگو هدفش چیه) نقابدار ( هدف اون به دست اوردنه قدرته اون همیشه نقشه های پیچیده ای می کشه که نقشه ی اصلیش حالا حالا ها لو نره . ) عسل (اما نمی فهمم این قضیه چه ربطی به سوباسا اوزارا داره ؟ اصلا چرا اول منو سوباسا رو قاطی ماجرا کرد و بعد هم دست از سر من برداشت اما همچنان دنبال سوباساست) نقابدار (جادوگر نقشه های پیچیده ای داره کسی از کاراش سر در نمیاره) ناگهان در باز شد. پدر سوباسا (فکر کنم من بدونم چرا ) سفرانسیس (چی ؟) پدر سوباسا (سالها پیش زمان جنگ جهانی دوم پدربزرگ سوباسا یعنی پدر من ؛ فرمانده یک گروه نیروی دریایی جنگی بود . اون ...

ادامه دارد ....

بچه ها سلام

احتمالا تا شش مرداد تمومش کنم نظر شما چیه ؟؟؟

همین الان برو فتوپویا
[ يکشنبه 20 تير 1395 ] [ 0:55 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 102

سلام ببخشید بچه ها دیروز خونه نبودم نتونستم برمودا رو بزارم امروز صبح گذاشتم . الان 12 و بیست دقیقه است تا بفرستم ممکنه یکم طول بکشه


نیکا ( خوب بیا تعریف کن ببینم چی کار کردی ) عسل ( باشه ) در همین حال سوباسا ( آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ..... آآآآآآآآآآآآآآآآآه...) ماهان ( اینکه حالش خیلی بده ، داره می میره ) ماهان جلو رفت ماهان ( سوباسا ، حالت چطوره ؟؟؟ روز زیباییه نه ؟؟؟ ببین هوا چقدر خوبه !!! فکر کنم از اون بالا همه چی بهتر دیده بشه ) سوباسا ( تو یه آدم .... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ...) ماهان ( نمی تونی حرف بزنی نه ؟؟؟ درکت می کنم . خیلی سخته . واقعا به صلیب کشیدن خیلی درد داره ، تصمیم با خودته می تونی به این درد خاتمه بدی ) سوباسا ( من هرگز چنین کاری نمی کنم ........... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه .... ) ماهان ( یکم بیش تر ازش پذیرایی کنین حالش بهتر شه ) سرباز ( چشم قربان ) سوباسا ( آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه .... ) در همین حال دکتر ( خانم نادیا باید شما معاینه بشین ) نادیا ( خیلی خوب باشه ) دکتر ( ضربه ی محکمی به سرتون خورده ، باید مراقب باشین که یک بار دیگه این ضربه به سرتون وارد نشه ) نادیا ( باشه ) ناگهان صدای در اومد تق تق تق تق نادیا ( بله بفرمایین ) نیکا ( سلام ، نادیا ، عسل برگشته ) نادیا ( واقعا راست می گی ؟؟؟ نقابدار رو پیدا کرده ) نیکا ( آره پیدا کرده ، سفرانسیس داره ازش بازجویی می کنه ) در همین حال سفرانسیس ( لعنتی حرف بزن دیگه ) مرد نقابدار ( شما نمی تونین از من حرف بکشین ) سفرانسیس دستشو گذاشت روی پای نقابدار و محکم فشار داد . نقابدار ( آآآآآآآآآه ... خیلی خوب می گم .... فشار نده .... آآآآآ ) سفرانسیس ( حالا شد )

ادامه دارد ...

دفعه ی بعد ادامه ی 102 رو می نویسم

همین الان برو فتوپویا
[ سه شنبه 3 فروردين 1395 ] [ 12:33 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 101

نقابدار سیم هندزفیری عسل رو که به بیسمش وصل بود رو گرفت و کشید سیم پاره شد و بیسیم افتاد تو آب . نیکا ( عسل ، عسل ، .... عسل ، جواب بده ..... لعنتی ارتباط قطع شد ) در همین حال عسل ( بسیم رو انداخت ، لعنتی ، من چی کار کنم ، نه اسلحه دارم نه بیسیم ) نقابدار از زیر پای عسل رو کشید . عسل ( لعنتی تصمیمش واسه کشتنم جدیه ) عسل رفت زیر آب . عسل خودشو کشید بالا . نقابدار هم اومد بالا . نقابدار ( تو کی هستی ؟ واسه چی به من حمله کردی ) عسل ( این همون سوالیه که من می خوام بپرسم تو چرا گاز سنتاک رو توی اتاق بچه های سوباسا جاسازی کردی ؟؟؟ ) نقابدار ( پس تو هم یکی از همونایی ) نقابدار یه مشت زد تو صورت عسل . عسل رفت زیر آب . نقابدار سعی داشت عسل رو زیر آب نگه داره . عسل ( لعنتی آب انقدر سنگینه که داره منو به سمت خودش می کشه اینم که بهش اضافه شد ) عسل یه نگاهی به پایین انداخت عسل ( خدای من کوسه !!! ) عسل خودشو بالا کشید عسل ( یه کوسه اون پایینه ، پیشنهاد می دم که منو ول کنی و اون کوسه رو بچسبی چون یه راست داره به طرف تو میاد ) نقابدار ( بیاد اصلا مهم نیست ، تا تو رو نکشم راحت نمی شم . عسل سریع خودشو کشوند سمت قایق و قایق رو برگردوند و محکم روی قایق خوابید . نقابدار ( الان قایق رو چپ می کنم ) عسل ( بهتره بی خیال بشی و بیای بالا ) نقابدار ( عمرا ...... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ) عسل ( چی ؟؟؟ ) کوسه پای نقابدار رو گرفته بود عسل یک میله ی آهنی محکم رو از توی قایق برداشت عسل ( این میله رو بگیر ) نقابدار میله رو گرفت عسل ( خدایا کمکم کن ) عسل میله رو کشید و نقابدار رو بالا کشید . نقابدار پای راستش قطع شده بود . نقابدار ( آآآآآآآآآآآ ..... یه وقت حمله نکنه ) عسل ( ممکنه ، هر چی گوشت اینجا داری رو بده به من ) نقابدار ( آآآآآآ.....می خوای چی کار کنی ؟ ) عسل ( گفتم بده ) نقابدار هر چی گوشت توی قایق ذخیره کرده بود رو به عسل داد . عسل ( حالا اینو بزن به پای سمت راستت و حسابی خونیش کن ) نقابدار ( چی کار می خوای بکنی ؟..... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ........... ) عسل ( گفتم بزن ) نقابدار گوشت ها رو به پاش مالید . عسل گوشت هارو اون طرف دریا انداخت . کوسه به طرف گوشت ها رفت . عسل موتور رو سریع روشن کرد و قایق رو از اون محل دور کرد . در همین حال سفرانسیس ( چی شده نیکا ؟؟؟ ) نیکا ( ارتباطمون با عسل قطع شد ، مثل اینکه عسل با نقابدار درگیر شد و بیسیمش اونجا رفت ، اسلجه هاتون هم جابه جا شده بود ) سفرانسیس ( خودم می دونم ، الان اسکن حرارتی کن ببین کجائن ) نیکا ( به سیستم حمله ی سایبری کردن ، فرکانس ها نمی زارن دوباره اسکن حرارتی کنم ) سفرانسیس ( آخرین اسکن حرارتی که کردی رو بده به من ) نیکا ( باشه ) در همین حال نقابدار ( چرا منو نجات دادی ؟؟؟ من که داشتم می مردم . مگه تو نمی خواستی منو بکشی ؟؟؟ ) عسل ( من قصد کشتن تو رو نداشتم ، من به کمکت نیاز دارم ، سوباسا الان تو خطره . تنها راه نجاتش اینه که تو جای جادوگر رو به ما بگی ) نقابدار ( به هیچ وجه این کارو نمی کنم ) عسل ( خود دانی ، من اصرار ندارم با زبون من حرف بزنی ، شاید بهتر باشه با یه زبون بهتر حرف بزنی ) کمی بعد نیکا ( کجا می ری ؟؟؟ ) سفرانسیس ( می رم دنبال عسل ) نیکا ( هی !!! اونجا رو یه قایق داره میاد ) سفرانسیس ( اون دوربین شکاری رو بده به من ) نیکا ( بیا ) سفرانسیس ( عسله ، مرد نقابدار هم همراشه ) نیکا ( عسل ، تو دیگه کی هستی !!! ) سفرانسیس ( افراد ، سریع برین و اون قایقو بیارین اینجا ) کمی بعد روی ارشه . نیکا ( عسل ، خوشحالم می بینمت ) عسل ( ممنون ، نقابدار اینجاست ) نیکا ( خدای من پای راستش قطع شده عسل تو کردی ؟؟؟ ) نقابدار ( نه اون منو نجات داد ) نیکا ( جریان چیه ؟؟؟ ) عسل ( بریم ، بهت می گم ) نیکا ( باشه ) سرباز ها داشتن نقابدار رو به زندان کشتی می بردن . عسل ( سفرانسیس ، فکر کنم حرف کشیدن از اون کار خودته ) سفرانسیس ( باشه )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ شنبه 29 اسفند 1394 ] [ 14:19 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 99

نیکا ( نظر منم اینه که حمایتش کنیم ،باشه ، این بیسیم رو بگیر ، نگران نباش خطش کاملا امنه با من در ارتباط باش ) عسل ( باشه خیلی ممنونم ازت ) نیکا ( یه چیز دیگه مراقب خودت باش ) عسل ( باشه حتما ) نیکا عسل رو بغل کرد نیکا ( خیلی خوب دیگه آماده شو ) عسل ( باشه ) نادیا ( عسل ... مراقب خودت باش ) عسل ( حتما ) نادیا ( دلم واست خیلی تنگ می شه ) عسل ( منم همین طور اما نگران نباش زود بر می گردم ) نادیا هم عسل رو بغل کرد . سفرانسیس ( خیلی خوب همه چی حاضره ) عسل ( بهتره دیگه برم ) در همین حال سوباسا رو به صلیب بستن سوباسا ( آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ .... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ........... ) ماهان ( خیلی درد داری آره ) سوباسا می خواست حرف بزنه که از درد نتوست سوباسا ( آآآآآآآآآآآآآآی ...... آآآآ ..... آآآآآآآآآآآه ... ) ماهان ( بهت گفتم التماس مرگتو می کنی ) ناگهان همه تعظیم کردن جادوگر و مارامون اومدن سوباسا ( آآآآآآ .... مـا آآآ راآآآ مون .... !!! ) مارامون خنده ی بلندی کرد و گفت ( آره خودم هستم ) جادوگر ( نگاش کن چه جوری داره زجر می کشه ) مارامون ( تازه این اولشه ) سوباسا ( آآآآآآآآآآآ ..... آآآآه ...... چی ... آآآ .... از جون .... آآآآآآآآآ ... .من ... می خواین ....؟؟؟ آآآآآ چرا ..... آآآ....منو.... نمی کشین ....؟؟؟ ) جادوگر ( من ازت می خوام که یه عملیاتی رو انجام بدی سوباسا اوزارا ) سوباسا ( .... پس .... این ... همه .... بازی .... سر .... این .... بود ؟؟؟ ) جادوگر ( آفرین درسته !!! اگه من می خواستم تورو بکشم . از اول تورو وارد این ماجرا نمی کردم و لفتش نمی دادم . من به یه نفر نیاز دارم که بتونه یه عملیات تروریسی رو هدایت کنه ، یه نفر که خیلی باهوش و زیرک باشه ، یه عملیاتی شبیه عملیات 11 سبتامر ) سوباسا ( چی ؟؟.... من .... عمرا .... این ... کارو ... بکنم .... ) مارامون ( میل خودته . مثل اینکه تو علاقه ای به زنده موندن نداری ) سوباسا ( بچه هامو .... کشتی .... پس .... منم .... زود ... تر ... بکش ) جادوگر ( سوباسا خودت بهتر از هر کس می دونی که تو به این راحتی ها نخواهی مرد . در مورد قضیه ی بچه هات هم باید بگم بله من می خواستم بکشمشون ، تا از نسل سوباسا های دوم راحت بشم ، حتی خودتم بعد این ماجرا ها می خواستم بکشم ، اقدام به کشتن بچه هات کردم . اونم با گاز سنتاک . اما از کسی که مامورش کرده بودم این کارو انجام بده خبر رسید که موفق نشده و بچه هات هنوز زنده ان ، مثل اینکه دوست عزیزت سفرانسیس به موقع رسیده ) سوباسا ( بچه هام .... زنده ان ؟.... ) جادوگر ( آره ، اما اینو بدون که من مامور های دیگه ای هم دارم که در موقعیتی هستن که می تونن به زندگی اون بچه هات خاتمه بدن ) سوباسا ( اما ... نمی تونی ) جادوگر ( چرا نتونم اول تورو می کشم بعد اون بچه هاتو ) سوباسا ( اما ... من ... هرگز ... نمی تونم .... این کارو .... کنم ) جادوگر ( مثله اینکه خیلی با ملایمت باهاش رفتار کردیم ، یکم شکنجش بدین حالش جا بیاد ) در همین حال ....

ادامه دارد ...

بچه ها نظرات خودتون رو راجب اینکه رمان چه جوری شده و چه طوری بشه بهتر می شه و اینکه چطور تموم می شه حتما بگین ، چون خودمم احساس می کنم خیلی سکانساش طولانی شده .

البته تو قسمت بعدی نمی خواد تموم شه حالا حالا ها ادامه داره

همین الان برو فتوپویا
[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 11:26 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا ادامه ی سری 96

در همین حال سوباسا ( آآآآآآآآ .......ولـ ـ ـم ....کـ ـ ـنـ ـ یـ ـ ـد ... آآآآآآ ...... ) ماهان ( می خوام حالتو الان بپرسم . حالت چطوره ؟؟؟ الان دیگه کم مونده برسیم . اما خوشحال نباش !!! جادوگر به این راحتیا نمی زاره تو بمیری تو باید با عذاب بمیری !!! انقدر زجر می کشی که واسه مرگ التماس می کنی ، فکر کنم جادوگر تو رو به صلیب بکشه) سوباسا ( ماهان ... واسه من جونم مهم نیست ... هر کاری ... می خواین بکنین .... فقط ... قبل از اینکه منو بکشین .... بزارین تلفنی با بچه هام ... حرف بزنم ... منم یه پدرم ... دلم واسشون تنگ می شه ... آآآآآآآآآ .... آآآآ .... ) ماهان ( آها یادم افتاد . نگران نباش تو اون دنیا بچه هاتم می بینی . بعد اینکه تورو کشتیم بچه هات رو هم می کشیم ) سوباسا عصبانی شد سوباسا ( شما ها چه جور آدمایی هستین ؟؟؟؟ همتون از انسانیت چیزی سرتون نمی شه !!! بچه های من خیلی کوچیکن شما ها چه جوری می تونین .... آآآآآآآآآآآآآآآ .... ) ماهان ( آخ آخ آخ خیلی حالت بده !! مگه نه ؟؟؟ ) در همین حال عسل ( لیست تمام کشتی ها و هواپیما هایی که در طول این چند ساعت در حال حرکت بودن رو می خوام ) سرباز ( اما این کار خیلی سختیه ) عسل ( من می خوام حتی اگه به خاطرش مجبور باشی از هفت خان رستم رد بشی ، من این لیستو می خوام . باید کشتی و هواپیمایی که مشکوک تر از بقیه هست رو پیدا کنم . ) سرباز ( چشم ) تق تق تق عسل ( بله ) سفرانسیس ( سلام ) عسل ( سلام . چی شد ؟؟؟ ) سفرانسیس ( واحد های گشت رو فرستادیم تا این اطراف ها رو بگردن ) عسل ( فقط نباید کسی از وجودشون باخبر بشه ) سفرانسیس ( همه چی تحت کنترل ماست نگران نباش عسل ) در همین حال نادیا ( نیکا ... نیکا ... ) نیکا ( چی شده نادیا ؟؟؟ ) نادیا ( دیو و هایاتا بدجوری تب کردن !!! تبشون نزدیک چهله !! اگه به چهل برسه .... )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ پنجشنبه 13 اسفند 1394 ] [ 12:06 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 96

نیکا آروم به نادیا گفت ( این بچه ها مادر ندارن ، سوباسا هم که معلوم نیست تا الان زندست یا مرده ، چه جوری می خوان اینو بفهمن ) دیو با بغض به نیکا نگاه کرد دیو ( من بابامو می خوام ) هایاتا با بغض ( پس بابایی نیومده ؟ ) نیکا دیو و هایاتا رو بغل کرد نیکا ( عزیزای دل من بابایی بر می گرده قول می دم ) نادیا کنار تخت نشست . نیکا (حالا این شربت رو بخورین بعد آروم بخوابین که تا بابایی برگرده حالتون خوب خوب بشه ) هایاتا ( باشه ) نیکا بچه ها رو نوازش کرد و بهشون قصه گفت تا خوابشون ببره بعد از مدتی بچه ها خوابیدن نیکا ( نادیا من می رم اتاق کنفرانس ببینم چی شد حواست به بچه ها هست ؟ ) نادیا ( آره تو برو خیالت راهت باشه من حواسم هست ) نیکا وارد اتاق کنفرانس شد و فقط عسل رو دید نیکا ( چی شده عسل ؟ بقیه کجائن ؟ )عسل ( پدر سوباسا رفته مرکز فرماندهی کشتی ، بقیه هم رفتن محکم به کارشون چسبیدن تا مبادا حمله بشه و جادوگر از رد ما با خبر بشه سفرانسیس هم رفته یه سر و گوشی آب بده ، منم موندم اینجا اطلاعاتی رو که سفرانسیس می خواد واسش بفرستم ) نیکا ( باشه ، خبری از سوباسا نیومد ) عسل ( متاسفانه نه !!!راستی نیکا می شه لطفا اینو بگیری هر چی سفرانسیس خواست رو براش بفرستی ) نیکا ( باشه حتما ) عسل ( من تو گوگل دنبال رد جادوگر می گردم ) نیکا ( باشه ) در همین حال ...

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ پنجشنبه 29 بهمن 1394 ] [ 13:29 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 94 و 95

سوباسا ( لعنتی ها ) چند تا از کماندو ها دستای سوباسا رو بستن ماهان نزدیک تر اومد ماهان ( حالا حالت چطوره ؟؟؟ ) سوباسا ( ای تورو بگم چی بشی ... ) ماهان ( سیس ، حرفی نباشه حوصله ی جر و بحث و وقت کشی ندارم !!! تو آدم زرنگی هستی آفرین !!! اما من هر چقدر هم خنگ باشم ده بار یه حقه رو نمی خورم ، ببرینش ) چند ساعت بعد در کشتی پدر سوباسا ( دیگه دارم نگران می شم پس اینا کجا موندن ) ناگهان یکی از سربازا داد زد ( چند نفرو می بینم دارن شنا می کنن میان اینجا ) پدر سوباسا ( چی ؟؟؟ فوری با قایق نجات بیارینشون رو ارشه ی کشتی ) کمی بعد در ارشه عسل ( اوه خیس آب شدم ) نیکا ( تا حالا این همه شنا نکرده بودم دست و پام درد می کنه ) نادیا ( مرسی بچه ها نبودین خفه می شدم ولی خداروشکر شنا کردن رو یاد گرفتم ) پدر سوباسا ( پس سوباسا کجاست ؟ ) سفرانسیس ( متاسفانه سوباسا رو ... ) نیکا ( سوباسا رو گرفتن ... همش تقصیر ما بود ) نیکا چشاش پر اشک شد نادیا ( سوباسا به خاطر ما الان دست جادوگره ، معلوم نیست اون پیرزن افریطه چه بلایی سرش بیاره ) عسل ( 99 درصد اعدامش می کنه ) نادیا ( زبونتو گاز بگیر این چه حرفیه ؟؟؟؟ ) نیکا دوباره گریه کرد نیکا ( سوباسا ... ) نادیا هم به گریه افتاد . عسل ( من فقط واقعیت رو گفتم . اگر بشینیم دست روی دست بزاریم و فقط گریه و زاری کنیم نمی شه باید یه کاری بکنیم ) سفرانسیس ( آره اینجا حق با عسله باید یه کاری بکنیم اما .... ) نیکا ( اما چی .... ) سفرانسسیس ( اما می ترسم که تا حالا جادوگر سوباسا رو کشته باشه ) عسل ( احتمالش زیاده ) نادیا ( چی ؟؟؟ .... این امکان نداره ... ) عسل ( چرا !!! جادوگر خیلی با سوباسا دشمنی داشت و می خواست هر طور شده وجودشو از زمین نیست کنه ) نادیا ( می شه انقدر رک حرف نزنی ) عسل ( من واقعیت رو دارم می گم الان وقت تعارف و انکار و این حرفا نیست واقعیت همینه که هست باید زود تر یه کاری بکنیم ) سفرانسیس ( درسته . آقای اوزارا اتاق کنفرانس آمادست ؟؟؟ ) پدر سوباسا ( آره آمادست ) سفرانسیس ( سریع یه جلسه برگزار می کنیم باید خیلی سریع اقدام کنیم ) عسل ( منم موافقم ) نیکا ( صبر کن ببینم بچه های سوباسا کجائن ؟؟؟ ) پدر سوباسا ( تو اتاقشون !!! همش سوباسا رو می خوان ) عسل ( خدا کنه اتفاقی واسش نیفته !!! این بچه ها چی می شن ) سفرانسیس ( احتمالش خیلی زیاده !!! الان نمی دونم دقیقا سوبا کجاست ) نیکا ( اگه اتفاقی هم واسش بیفته . من هستم نمی زارم بچه هاش همین طوری بزرگ بشن ، اون بچه ها رو به من سپرده بود ) عسل ( ممنونم نیکا ) سفرانسیس ( خیلی خوب من می رم همه ی بچه ها رو جمع می کنم ) عسل ( باشه منم کمکت می کنم ) سفرانسیس ( لطفا یکی هم بره پیش بچه های سوباسا ) عسل ( من حوصله ی بچه مچه ندارم !!! اعصابشم ندارم !!! الانم خیلی خسته ام !!! ) نیکا ( منو نادیا می ریم ) نیکا و نادیا پیش بچه های سوباسا رفتن . نیکا ( چی شده خانوم ؟ ) پرستار ( مثل اینکه بچه ها به شدت تب کردن ) نیکا ( چی ؟؟؟ ) نادیا ( از این بدتر نمی شه )

ادامه دارد ....

همین الان برو فتوپویا
[ سه شنبه 27 بهمن 1394 ] [ 21:43 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
مثلث برمودا سری 93

سوباسا آروم نمی گرفت و مدام به کماندو ها لگد می زد و یا با سرش می زد تو شکمشون . ماهان ( دیگه داره حوصلمو سر می بره ) ماهان از پشت با پشت اسلحه کوبید تو سر سوباسا . نیکا ( نــه !!! سوباسا ) عسل ( چرا این کارو کردی ؟؟؟ ها ها ها ؟؟؟ ) یکی از کماندوها ( مثل اینکه تو هم می خوای قشقلق به پا کنی ) عسل ( چیی ؟؟؟؟ ) نیکا ( عسل جون من آروم باش ) عسل ( نشونت می دم !!!) سفرانسیس ( عسل !!! اینا همشون کماندو هستن ، یه عالمه دوره دیدن ، ما نمی تونیم ... ) یکی از کماندو ها ( کارشو تموم کنم ) ماهان ( نه بزار یه ذره فیلم کمدی ببینیم ، دستاشو باز کنین ببینیم چی کار می کنه ) عسل ( چی ؟؟؟؟ من فیلم کمدی بازی می کنم ؟؟؟ چی ؟؟؟ ) عسل با عصبانیت اومد به طرف ماهان . دستشو به طرف ماهان آورد که هلش بده اما ناگهان دستشو عقب برد و نیکا و نادیا رو هل داد تو آب ) ماهان ( چی ؟؟؟ )عسل سوزن تیزی رو از آستینش در آورد و زمینی هل داد طرف سفرانسیس . عسل ( سفرانسیس ، این سوزن رو بردار باهاش دستای خودتو و بقیه رو باز کن ، الانم بپر ) سفرانسیس ( اما ... ) عسل با عصبانیت ( بپر ، بچه ها دارن زیر آّ خفه می شن ) سفرانسیس پرید . کماندو ها عسل رو محاصره کردن . ناگهان سوباسا بهوش اومد و از جاش پاشد . سوباسا ( پیشنهاد می دم اونو ول کنین منو بگیرین !!! ) عسل ( چی ؟؟؟ بپر تو آب زود باش مگه نمی شنوی چی می گم ) سوباسا ( خودتون خوب می دونین که الان تو موقعیتی هستم که می تونم بپرم تو آب و فرار کنم !!! اما اگه عسل رو ول کنین ، منم خودمو تسلیم می کنم !!! شما که نمی خواین منو به خاطر عسل از دست بدین !!! اون که به دردتون نمی خوره !!! ) عسل ( چی کار می کنی ، بپر یالا !!! ) ماهان ( ای تو رو بگم چی بشی باشه ) سوباسا ( پس هر حرکت من باید با حرکت شما برابر باشه ) سوباسا یه قدم اومد جلو . یکی از کماندو ها از کنار عسل کنار رفت . سوباسا یه قدم دیگه اومد جلوتر . یکی از کماندو های دیگر از کنار عسل کنار رفت . یکی از کماندو ها نزدیک سوباسا شد و یکی از کماندو ها از کنار عسل رفت . عسل ( سوباسا ... حواست هست داری چی کار می کنی ؟؟؟ اونا تو رو می کشن !!! این کارو نکن !!! ) سوباسا یه قدم دیگه جلو اومد و کماندوی دیگر از کنار عسل کنار رفت . سوباسا دستاشو برد بالا و همه ی کماندو ها از کنار عسل کنار رفتن . سوباسا خم شد . سوباسا ( آخرین حرکتو شما باید انجام بدین ) عسل (نه من نمی زارم ) ماهان ( با اینکه دلم نمی خواد ولت کنم تا بری یه دردسر دیگه واسم درست کنی اما در مقابل بزرگترین دشمنم مجبورم تو رو آزاد کنم تا اونو بگیرم ، نمی دونم چه آدمی هستی که اما هر چیه آدم عجیب و غریبی هستی !! باعث شدی بقیه آزاد بشن !!! اما بدون دفعه ی بعد گول حقه های تورو نمی خورم ) سوباسا ( خوب چی شد ؟؟؟ ) ماهان با کفشش محکم از ساق پای عسل زد و عسل افتاد تو آب . کماندو ها دور سوباسا جمع شدن سوباسا دستاشو برد پشتش و خوابید روی زمین ....

ادامه دارد ....

همین الان برو فتوپویا
[ جمعه 9 بهمن 1394 ] [ 17:44 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 92

نیکا ( سوباسا یه کاری کن ... ) سوباسا ( نگران نباش نیکا . من جونمم می دم اما نمی زارم واسه تو و بقیه اتفاقی بیفته ، این ماسک ها و کپسول های کوچیک اکسیژن رو بگیرین ، زیر آبی برین ته آب ، فقط یادتون باشه تا نیم ساعت می تونین زیر آب بمونین ... نگران کوسه ها هم نباشین ، اینجا دلفین هست ، جایی که دلفین باشه کوسه نمی تونه باشه ) سفرانسیس ( ماهانو چی کار کنم ؟؟؟ ) سوباسا ( این ماهانم شد دردسر ، ماهنو ببا طناب به خودت ببند و بیار ته آب ... نیکا و عسل شما هم به نادیا کمک کنین ) نیکا ( باشه ) سوباسا ( زود باشین دیگه وقت نداریم ) سفرانسیس ( پس تو چی ؟ ) سوباسا با عصبانیت ( حرف نزن برو ، الان می شینه رو آب ) همه رفتن زیر آب و سوباسا هم زیر آبی شنا کرد اما پایین نرفت و زیر قایق قایم شد . هلی کوپتر روی آب نشست . و در اون باز شد و دو مرد ورزیده و آموزش نظامی دیده از هلی کوپتر پیاد شدن . ـــ ( مثله اینکه رفتن ته آب ) __ ( آره باید برم بگیرمشون ) مرد دوم پاشو روی قایق گذاشت و نگاهی به قایق انداخت . مرد دوم ( مراقب باش اسلحه هم برداشتن ... ) سوباسا از پشت به مرد دوم شلیک کرد و تیر به بازوش خورد سوباسا ( بله حق با توئه اسلحه هم برداشتیم ) مرد اول ( تکون نخور مگرنه میمیری ، آروم اسلحتو بنداز روی قایق و بیا روی روی هلی کوپتر و بعد دست هاتو ببر بالا ... ) ناگهان 4 کماندو از هلی کوپتر پیاده شدن . سوباسا ( لعنتی ، گیرم انداختن ) در همین حال پدر سوباسا ( چی شده ؟ ) سرباز ( بازم بچه ها گریه می کنن ) پدر سوباسا رفت تو اتاق بچه ها . دیو با گریه ( احساس می کنم که بابایی الان حالش خوب نیست ) هایاتا با گریه ( نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه ) پدر سوباسا ( نه عزیزای دل من . باباتون حالش کاملا خوبه ، فقط دلش واسه شما ها خیلی تنگ شده ، حالا یکم بخوابید ، قول می دم وقتی بیدار بشید بابایی پیشتون باشه ) هایاتا ( قول می دی ؟ ) پدر سوباسا ( قول می دم عزیزای دلم ) بچه ها خوابیدن . پدر سوباسا بیرون اومد . پدر سوباسا ( عاطفه و عشقی که سوباسا به بچه هاش داره باعث شده که اونا از راه دور احساس کنن که واسه باباشون می خواد اتفاقی بیفته ) سرباز ( اما مطمعن باشید واسش اتفاقی نمی یفته ) پدر سوباسا ( نمی دونم . به خدا می سپارمشون ) در همین حال یکی از کماندو ها داشت دستای سوباسا رو می بست . کماندو ( اوه نگاه کن کیا اینجائن ؟ ) کماندو ها سفرانسیس و عسل و نیکا و نادیا و ماهان رو از زیر آب بیرون کشیدن . سوباسا ( ای نامردا ... با اونا کاری نداشته باشین ، دشمن شما منم نه اونا ) کماندو ( واقعا ؟؟؟ آها راستی یادم رفته بود این دوست قدیمی ما ماهان نیست ؟ ) کماندو دست ماهان رو باز کرد . ماهان ( ممنونم ازت ، این مدت حسابی اذیت شدم و حالا نوبت منه که تلافی کنم)در همین حال یکی از پرستار های بچه در کشتی ( نگاشون کن چه جوری خوابیدن !!! واقعا بچه های دوست داشتنین ) پرستار دیگه ( آره طفلکی ها ، خیلی سختی کشیدن ، نه مامانشون پیششونه و نه باباشون ، تازه معلوم نیست باباشون الان زندست یا نه ) _ ( خدا کنه زنده باشه دلم خیلی واسه این بچه ها می سوزه ، اگه اتفاقی واسش بیفته چه جوری باید بهشون بگیم ؟؟؟ چه جوری می فهمن ؟؟؟ چه جوری این بچه ها می تونن بدون هیچ مهر و محبتی زندگی کنن ) __ (هر چی بشه آقای اوزارا و خانم اوزارا از نوه هاشون مراقبت می کنن . اما ... اما آقای اوزارا که همیشه تو سفر هست و نمی تونه محبت و عشقی رو که سوباسا به بچه هاش داشت رو به اونها نشون بده ) در همین حال ...


سلام بچه ها . این درواقع یه جور آمادگی واسه صحنه ی حساس رمان هست همون طور که توی فیلما می بینین و این صحنه اکثرا معلوم می شه که قرار یک اتفاقی بیفته . چه اتفاقی رو دقیقا نمی تونم بگم . چون من همین طوری می نویسم و اون لحظه هر چی به ذهنم بیاد رو خواهم نوشت . البته یه ایده ای دارم اما ببینم چی می شه . اما قسمت بعدی خیلی حساسه . اگه متن رو خونده باشید متوجه می شید که قراره واسه کی اتفاق بدی بیفته .

می خواستم از نیکا جون هم خیلی تشکر کنم و ممنونم که به یاد من بوده .

همین الان برو فتوپویا
[ شنبه 26 دی 1394 ] [ 23:24 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 90 و 91

سلام

ببخشید با تاخیر خیلی زیاد ادامشو نوشتم . دوشنبه نوشتم اما همین که اومدم بفرستم دستم به ضرب در خورد و رفت .

خبر خوب اینه که با کلی سورپیرایز دوباره برگشتیم . این مدت خیلی خوب به سایت نرسیدیم . اما از این به بعد کلی سورپیرایز واستون داریم . تولد دوسالگی سایت هم نزدیکه . اگه برنامه ای داشتین حتما بگین بهمون . راستی کلی هم مسابقه داریم می تونین شرکت کنین

.پدر سوباسا پیش دیو و هایاتا می ره . پدر سوباسا ( قوربونتون برم ... چرا گریه می کنین ؟؟؟ ... بیاین بغلم ) هایاتا ( دلمون واسه بابایی تنگ شده !!! اون که قول داده بود هیچ وقت مارو تنها نزاره ... ) دیو ( پس چی شد ؟؟؟ ) پدر سوباسا ( نه پسرای گلم ، باباتون شما رو هیچ وقت تنها نمی زاره !!! بهتون قول می دم برگرده . بعد من کنارتونم از هیچی نترسین ) دیو ( مامانی که مارو دوست نداشت ، بابایی هم که دوباره رفت ... ) پدر سوباسا ( آروم باشین ، مامانتون خیلی هم شما رو دوست داره ، هر چی هم که باشه باز شما رو دوست داره ، درمورد باباتون اونم بر می گرده مطمعنم ، حالا یکم بخوابین ، باشه ؟ ) هایاتا ( باشه ) پدر سوباسا اومد بیرون . پدر سوباسا ( ای کاش سانایی یه حداقل یه ذره به بچه هاش فکر می کرد ) در همین حال عسل ( دیدی نمی شه ) سوباسا ( من تسلیم نمی شم ، بازم تلاش می کنیم ، آخرش سیستمشون رو هک می کنیم ) عسل ( آخه سیستمشون واقعا پیچیدست و حسابی تحت امنیته ، ده ها کامپیوتر دیگه هم جاهای دیگه داره که اسکن حرارتی رو می بینن!!! جادوگر فکر همه چیز رو کرده !!! کدومو باید هک کنیم !!! ) نیکا ( سوباسا ، عسل راست می گه ، این طوری فقط می تونینم خرابکاری کنیم ، بهتره با اسکن های حرارتی شون کاری نداشته باشیم ، یه راه دیگه پیدا کنیم ) سوباسا( اما چه راهی ؟ ) نادیا ( شاید بتونیم ... ) سفرانسیس ( سوباسا صدای ملخ نمیاد ....) سوباسا ( چرا ؟ ) سفرانسیس ( .... ملخ نیست هلی کوپتره ... ) سوباسا ( لعنتی پیدامون کرد، بخوابین زمین ) ررررررررررر ررر ر رر رر بوم بوووووم بووممممم سوباسا ( مثله اینکه تصمیمش قطعیه مارو بکشه ) نادیا گریه کرد نادیا با بغض ( سوباسا یعنی ما می میریم ؟ )نیکا (اگه زدنه نمونیم چی ؟ ) سوباسا ( نه من نمی زارم ) سفرانسیس ( هی سوباسا ، داره میاد پایین ) سوباسا ( لعنتی ، مستقیم هدفمون گرفته ، گمونم جادوگر وقتی فهمیده من به هیچ وجه باهاش همکاری نمی کنم تصمیم قطعی گرفته منو بکشه ، تا حداقل مزاحم کارش نباشم )عسل (حالامی خوایم چی کار کنیم ؟ ) بوووومم بوووم سوباسا ( سفرانسیس ، اون اسلحه رو به من بده ) سفرانسیس ( بگیر ، چی کار می خوای بکنی ؟ ) سوباسا ( هر وقت گفتم بپرین تو آب ) نیکا ( اما تو چی ؟ ) سوباسا ( فکر منو نکنین ) سوباسا پاشد و اسلحه رو به سمت کشتی گرفت و شلیک کرد سوباسا ( حالا ... ) همه شیرجه زدن تو آب . نادیا ( من شنا بلد نیستم ) عسل ( چی ؟؟؟ ) عسل نادیا رو گرفت و پرید تو آب . عسل ( نگران نباش گرفتمت ) سوباسا ( لعنتی گلولش تموم شد ) سوباسا شیرجه زد تو آب اما لحظه ی آخر تیر خورد به بازوش سوباسا(آآآییی)سفرانسیس ( سوباسا ) سوباسا رفت زیر آب . سفرانسیس زیر آبی شنا کرد تا سوباسا رو بیاره . عسل ( اگه روی آب فرود بیاد کارمون تمومه ) نیکا ( چی کار می خوای بکنی ) عسل ( کاری رو که سوباسا تموم نکرد رو تموم می کنم ) نیکا ( چی ؟؟؟ این دیوونگی محضه !!! ) عسل ( می دونم اما چاره ی دیگه ای نداریم ) عسل ( گلوله ها رو بده به من ) نیکا ( اما .... ) عسل ( بده دیگه ) عسل تفنگو به زور از نیکا گرفت و داشت از قایق بالا می رفت که یکی تفنگو از پشت از دستش کشید . سوباسا ( چی کار می کنی ؟؟؟ زده به سرت ؟؟؟ ) عسل ( سوباسا تو حالت خوبه ؟ ) سوباسا ( نه خیلی زیاد ، یکم درد دارم . اما شانس آوردم تیر فقط از کنار دستم رد شد مگرنه الان من اینجا نبودم ) سفرانسیس ( داره میاد پایین ... )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 23 دی 1394 ] [ 21:40 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 89

سوباسا و سفرانسیس شروع به پارو زدن کردن و نیکا و نادیا هم مراقب ماهان بودن که یه وقت فرار نکنه . سوباسا ( ما باید یه کاری کنیم که ردمون رو گم کنن ، چون هر چی پارو بزنیم بی فایدست ، اونا این همه هلی کوپتر و تجهیزات دارن و سریع پیدامون می کنن ، تنها راه اینه که کاری کنیم ردمون رو گم کنن . سربازان جادوگر از طریق اسکن حرارتی متوجه ی ما و تمام حرکات ما می شوند . چون الان تقریبا می دونن ما کجاییم می تونن بفهن که انسانی که اسکن حرارتی نشون می ده کیه اما وقتی که ردمون رو گم کنن دیگه نمی تونن ، ما باید یه کاری کنیم که ردمون رو گم کنن بهترین راه اینه که کاری کنیم که تصویری که از اسکن حرارتی اونا تو کامپیوترهاشون به نمایش در میاد با تصویر واقعی فرق کنه . یعنی درواقع هک کنیم !!! من این کارو بلدم . من هکشون می کنم اما ممکنه گوگل و سیستم های نظایر اونها متوجه ی یک هک بزرگ بشه و نقشمون لو بره !!! یه نفر باید منو پوشش بده اما چه جوریشو ، راستش نمی دونم ) عسل ( من اینکارو می کنم !!! نگران چه جوریش نباش . من ترافیک اینترنتی درست می کنم یعنی یه ویروسی می سازم که خودبه خود ترافیک درست کنه ، این طوری حواسشو پرت این موضوع می شه و متوجه ی هک نمی شن ) سوباسا ( ممنونم ازت ) نیکا ( سوباسا می تونی پارو هاتو بدی من و نادیا پارو بزنیم ) سوباسا ( آخه خسته می شین ) نادیا ( نه اصلا ) نیکا و نادیا و سفرانسیس پارو زدن سوباسا پیش عسل و ماهان نشست که هم حواسش به ماهان باشه و هم بتونه هک کنه ) در همین حال . پدر سوباسا ( خبری از بچه ها نشد ؟ ) سرباز ( خیر . چی کار کنیم دیگه وایستیم تا اونا بیان ) پدر سوباسا ( نه ، اگه وایستیم ممکنه کشتی رو پیدا کنن بهترین راه دور شدنه من مطمعنم که اونا هر طوری شده خودشونو می رسونن چون سوباسا پای تلفن گفت که با تمام سرعت سعی کنیم کشتی رو دور کنیم ) سرباز ( چشم ) پدر سوباسا ( از نوه هام چه خبر ؟؟؟ ) سرباز ( مدام گریه می کنن حتما پدرشون رو می خوان ) پدر سوباسا ( شایدم مادرشون !!! اما دیدن مادرشون اصلا امکان نداره . سانایی رسما داره با گروه تروریستی کار می کنه )

ادامه دارد ...

این قسمت برخلاف ظاهرش یکم نوشتنش سخت بود چون باید روشی که برای گم گردن ردشون استفاده می کنن رو توضیح بدم البته قطعی نمی گم که ممکنه ردشون گم شه یا پیداشون کنن . این تو قسمت های بعدی مشخص می شه


همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 9 دی 1394 ] [ 21:19 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 87 و 88

سلام بچه ها ببخشید که نیستم باور کنین دارم 24 ساعت درس می خونم الان هم امتحان فردا رو چند بار چند بار خوندم تا خیالم راحت شده اومدم اینجا . البته بازم می خوام بخونم از نیکا جون و نادیا جون و تمامی شما عزیزان ممنونم که در نبود من به این خوبی سایت رو اداره می کنین . احتمالا زمانی که انشا داشتیم بیام سایت دوباره رمان رو بنویسم !!!

سوباسا ( اینجا چقدر تاریکه ) نادیا ( بله چون زیرزمین های قدیمی همشون این طوری بودن ) نیکا ( تو مطمعنی که اینجا جامون امنه ؟ ) نادیا ( بله ، اینجا امن ترین جاییه که به خاطرم می رسه ) عسل (اینجا هواکش نداره !!! فکر کنم اصلا اکسیژن جریان نداشته باشه ) نادیا ( نه متاسفانه ) ماهان ( اوم اوممم ) سفرانسیس ( ساکت شو . خدا کنه پیدامون نکنن ) سوباسا ( اما سفرانسیس ، اون جادوگری که من می شناسم ممکنه اینجا رو پیدا کنه !!! ) بوممم بوممم تق تق تق تق تق نیکا ( اما انگار خیلی دیر شده ) نادیا سریع فرش رو کشید روی در رو از داخل بست و خودشم اومد تو . عسل ( چی شد می گفتی اینجا رو پیدا نمی کنن ) نادیا ( اینا همه جا رو می گردن !!! اینجا رو هم پیدا کردن ) تق تق تق بوووم بوووم ـــ ( درو باز کنین ، درو باز کنین مگرنه مجبوریم درو بشکنیم ! ) عسل ( کارمون تمومه ) بووووووووووووووووووم سوباسا ( لعنتی ها درو شکستن ) نیکا ( حالا چی کار کنیم ) نیکا و نادیا همدیگرو گرفتن و پشت سوباسا وایستادن . عسل ( اگه اینجا رو پیدا کنن چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( نمی دونم ) بووم بووم بوووم صدای شکستن وسایل میومد . سفرانسیس ( مثله اینکه دارن همه جارو می گردن تا یه جای مخفی پیدا کنن ) بوووووووم نادیا ( این صدای شکستن ساعت مادربزرگم بود ) سفرانسیس ( حدسم درست بود ) سوباسا ( با این حال فرشم می کشن و راه مخفی رو پیدا می کنن ) نادیا باگریه ( حالا چی کار کنیم ) نیکا ( نمی دونم !!! ) عسل ( ولی من می دونم می رم بالا خدمت همشونو می رسم ) سوباسا ( ای خدا !!! ) نیکا عسل رو گرفت نیکا ( وایستا عسل خودت که هیچی مارو هم به کشتن می دی ، اینا یه عالمه سلاح های مجهز دارن ، تعدادشونم ده برابر ماست ) سوباسا آستین هاشو بالا زد . سفرانسیس ( داری چی کار می کنی سوباسا ) سوباسا ( حتما اینجا باید یه راه دیگه هم داشته باشه ) بعد دستشو گذاشت کنار یک تابلو سوباسا ( نه این نیست ) عسل ( رسما زده به سرش !!! ) سوباسا این کارو ادامه داد . عسل ( سوباسا الان اینجا رو پیدا می کنن !!! تو داری تابلو ها رو نگاه می کنی !!! ) وقتی سوباسا به آخرین تابلو رسید سوباسا ( خودشه ، جریان هوا رو از زیر قاب تابلو احساس می کنم ) سفرانسیس ( چی ؟؟؟ ) عسل ( زود باش سوباسا پیدا مون کردن ) بوووم بوووومم ــــ ( این فرشو نگاه ) سرباز ها فرشو کشیدن . عسل ( ای وای !!! ) سوباسا تابلو رو از روی دیوار برداشت سوباسا ( خودشه !!! یه راه دیگه که به بیرون راه داره مگرنه هوا توش جریان نداشت !!! ) سفراسیس ( این راه خیلی تنگ و باریکه !!! مطمعنی به بیرون راه داره ؟؟؟ یه وقت خفه نشیم ) سوباسا ( این تنها راه زنده موندنمونه !!! بعد من فشار هوا رو احساس کردم پس به بیرون راه داره ) بووووووم بوووووووم بووووووووووم بومممم عسل ( ای وای درو باز می کنن الان !!! ) ناگهان درو باز کردن . سرباز ( اینجا کسی نیست !!! خوب همه جارو بگردین ) در همین حال داخل تونل سفرانسیس ( واقعا حرکت ماهرانه ای بود ممنونم سوباسا ) سوباسا ( خواهش می کنم ، اما اینجا رو هم پیدا می کنن ، اونم عرض پنج دقیقه !!! باید سریع تر بریم تا برسیم . نیکا ( خیلی سخته دیگه نمی تونم بالا بیام ، آخه ما که گربه نیستیم دیوار راست رو بالا بیایم !!! انسانیم !!! ) سوباسا یک طناب از جیبش در میاره سوباسا ( اینو ببندین به خودتون من می رم شما رو هم می کشم ) عسل ( کمرت می شکنه !!!) سوباسا ( نمی شکنه !!! ) سفرانسیس ( شما ها ببندین من ترجیج می دم خودم بیام بالا تازه ماهانو هم باید بکشونم با خودم !!! ماهانم بیاد واقعا کمر سوبا می شکنه . خودم میام ) عسل ( منم همین طور !!! ) بچه ها مسیر رو طی می کنن و می رسن بالا سوباسا ( مثله اینکه اینجا یه چاهه ) بوممممم بووووووووووووومممممممممم بوووووووووووووم !!! عسل ( یا علی !!!! اینجا رو هم پیدا کردن !!! ) سوباسا در چاهو باز کرد سوباسا ( بدویین بیاین بالا .) سوباسا رفت بالا و بقیه رو هم با طناب کشید عسل آخرین نفر بود . عسل ( تابلو رو برداشتن . زود باش منو بکش بالا ) ناگهان طناب در رفت عسل ( واااای حالم به هم خورد انقد تلو تلو خوردم گربه شدم !!! حالا هم میمون شدم !!!)سوباسا ( خیلی خوب بیا بالا )بوووووووووووم بوووووم عسل ( زود باش ) تابلو رو باز کردن سوباسا در چاهو بست . سوباسا ( بچه ها می دونم همگی خسته اید اما باید بدوییم ) بچه ها دویدند .نیکا افتاد زمین . نیکا ( نفسم داره بند میاد ) سوباسا ( می دونم اما باید ادامه بدی ) نیکا ( باشه ) در همین حال سرباز ها تونستن تا یه جایی برن بالا یکی از سرباز ها ( احتمالا اینجا بودن چون گلی که اینجا مونده از کفشه ، گل تازست !!! ) یکی از سرباز ها ( لعنتی ها حتما فرار کردن !!! به همه ی گروه ها بگو به اون طرف برن ) در همین حال سوباسا ( حتما تا الان فهمیدن ) سفرانسیس ( سوباسا آروم تر برو کار من خیلی سخته این ماهان رو هم باید رو کولم بیارم !!! ) سوباسا ( خیلی خوب ، رسیدیم اینجا یه اسکلست ، هی یه قایق ) سوباسا جلوتر رفت و رو به یه پسربچه کرد و گفت ( این قایق فروشیه ؟؟؟ ) پسربچه ( بله ) سوباسا ( ممنونم فقط هیچی راجب ما نگو به کسی باشه ؟؟؟ چون بگی هم مارو می کشن هم ممکنه تورو هم بکشن ) پسربچه با ناراحتی ( بله می دونم منو هم می کشن ، پدرم هم سر یه همچین موضوعی کشتن) سوباسا ( گریه نکن ، پس هیچی نگو باشه ؟؟؟ بیا اینم بگیر پسرم ) پسربچه ( ممنونم آقا ) بعد پسربچه رفت . سفرانسیس ( سوباسا قایق حاضره زود باش سوار شو ) سوباسا سوار شد سوباسا ( تا می تونیم باید پارو بزنیم )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ جمعه 4 دی 1394 ] [ 14:39 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 86

سوباسا چاقو رو بیش تر روی گلوی ماهان فشار می ده . سوباسا ( مثله اینکه نمی خوای بگی . پرسیدم الان جادوگر کجاست ؟ ) ماهان ( عمرا ) سوباسا بیش تر فشار می ده . نیکا ( سوباسا چی کار می کنی ؟ ) سوباسا ( لطفا برو کنار نیکا ) ماهان داشت خفه می شد ماهان ( آآآآآ .... خیله خوب می گم .... اینو بردااار .. .آآآ ... ) سوباسا چاقو رو از گلوی ماهان برداشت سوباسا ( خیلی خوب بگو ) ماهان نفس نفس زنان ( جادوگر تا 15 دقیقه ی بعد به اینجا می رسه ) سوباسا ( چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( سوباسا باید هر چی زود تر از اینجا بریم ، وقت نداریم ) سوباسا ( خدای من کشتی !!! ) سوباسا سریع به کشتی زنگ زد . یکی از افراد کشتی ( بله چی شده سوباسا ؟؟؟ ) سوباسا ( جادوگر 15 دقیقه ی دیگه اینجا لنگر می اندازه . نباید کشتی مارو ببینه . سریع از اینجا دور شین ) خدمه ( ولی سوباسا می دونی که نمی شه ) سوباسا ( آره می دونم اما هر چه زود تر از اینجا برین ، چون اون موقع همه اسیر می شن ، جریانش طولانیه ، الان جادوگر می دونه که من اینجام ) خدمه ( ما صبر می کنیم تا شماها بیاین ) سوباسا ( نه سریع حرکت کنین ، جادوگر نباید کشتی رو ببینه ، تا ما به لنگرگاه برسیم وقت تلف می شه !!! ما خودمونو به شما می رسونیم ، اما الان هر چی سریع تر اینجا رو ترک کنین و در ضمن یه چیز دیگه چند تا محافظ هم واسه بچه های من بزارین ) خدمه ( باشه ) سوباسا گوشی رو قطع کرد . سوباسا ( خدا لعنتت کنه ماهان ... ) سفرانسیس ( حالا ما کجا بریم ؟؟؟ هر جا بریم جادوگر مارو پیدا می کنه ) ناگهان از پشت اومد دختر ( سلام . شما آقای سوباسا هستید ) سوباسا ( بله ) دختر ( اسم من نادیاست من تعریف شما رو خیلی شنیده بودم ) سوباسا ( خیلی ممنون ، اما ببخشید ما باید بریم ) نادیا ( صبر کنین من حرفاتونو شنیدم ، من شاید بتونم کمکتون کنم )نیکا ( چطوری ؟ ) نادیا ( الان شما هر جا برین جادوگر پیداتون می کنه ، جادوگر تک تک خونه هارو می خواد بگرده . اما من جایی رو می شناسم که نمی تونه پیداتون کنه ) سفرانسیس ( سوباسا یعنی می گی به این اعتماد کنیم ) سوباسا ( فعلا چاره ی دیگه ای نداریم ) عسل ( حالا کجا باید بریم ؟ ) نادیا ( همراه من بیاین ) سوباسا ( سفرانسیس تو لطفا ماهانو بیار ) سفرانسیس ( باشه ، نگران نباش من حواسم به ماهان هست ) در همین حال در کشتی پدر سوباسا ( سرعت کشتی از این بالاتر نمی ره ) یکی از افراد ( نه متاسفانه ، همین قدر هم خیلی زیاده ) پدر سوباسا ( توی گمرک ترتیبشو دادی که اسم کشتی با یک اسم دیگه ثبت بشه ) فرد ( بله نگران نباشین ، توی گمرک مدارک کشتی رو دستکاری کردم . طوری که هیچ وقت کسی نفهمه که این کشتی اسم و مدارک واقعیش این نبوده ) در همین حال سوباسا و نیکا و عسل و سفرانسیس و ماهان و نادیا به پشت تپه ای رسیدن . نادیا ( اینجا خونه ی قدیمیه مادربزگم بود ، توی زیرزمین اینجا یه پناهگاه وجود داره ) همه وارد خونه شدن . نادیا فرش رو کنار زد و در چوبیه مخفی رو باز کرد . نادیا ( بفرمایین ) همه داخل رفتن ...

ادامه دارد ...

ببخشید که ورود شخصیت اون طوری که شما می خواستین صورت نگرفت چون اون موقع خیلی طول می کشید .

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 11 آذر 1394 ] [ 12:50 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
رمان برمودا سری 85

نیکا ( ای عسل باز چی کار کردی ؟؟؟ ) سوباسا ( خدا می دونه ، باید زود بریم ببینیم باز چه دسته گلی به آب داده ) سفرانسیس ( ما انتظار داشتیم الان دست جادوگر باشه اما مثله اینکه نه تنها زندونیه جادوگر نیست ماهان رو هم گرفته ، نمی دونم این آدم چرا این جوریه ) سوباسا ( نمی دونم ، بهتره سریع تر بریم چون حسابی نگرانم که نکنه تا ما برسیم اونجا برعکس بشه ) دو ساعت بعد کشتی در میامی لنگر انداخت . دییییییییینگ سوباسا ( الو عسل .... تو کجایی ؟؟؟؟ ) عسل ( بیا به سمت کافی شاپ من منتظرتم ) سوباسا و نیکا و سفرانسیس سریع خودشونو به اونجا رسوندن . 20 دقیقه بعد نیکا و سوباسا و سفرانسیس به کافی شاپ رسیدن . عسل ( سوباسا ... نیکا .... ) نیکا عسل رو بغل کرد نیکا ( حالت خوبه عسل ؟؟؟ خیلی نگرانت شدیم ) عسل ( منم خیلی دلم واستون تنگ شده بود ) سوباسا ( ماهان ... ) ماهان (مثله اینکه باز هم با هم روبه رو شدیم سوباسا ) سوباسا ( منظورت چیه ؟؟؟ ) ماهان ( آخه تو فکر کردی من اونقدر احمقم که به این سادگی ها گیر عسل بیفتم ؟؟؟ ) سفرانسیس ( یعنی چی ؟؟؟ ) ماهان ( یا اینکه فکر می کنی عسل می تونه به راحتی از سیستم امنیتی جادوگر فرار کنه ؟؟؟ ) سوباسا ( عسل این داره چی می گه ؟؟؟ بگو ببینم قضیه چیه ؟؟؟ ) عسل ( من نمی دونم ، از خواب پاشدم دیدم نگهبانا نیستن !!! فهمیدم رفتن واسه ناهار !!! خوب منم از فرصت استفاده کردم و فرار کردم !!! ) سوباسا ( ماهانو از کجا پیدا کردی ؟؟؟ ) عسل ( وقتی اومدم بیرون کشتی دیدم که ماهان اونجا وایستاده و پشتش به منه . منم چوبو زدم تو سرش و بی هوش شد بعد با قایق اومدم اینجا ) سوباسا ( تو چی کار کردی ؟؟؟ ماهانم با خودت برداشتی آوردی ؟؟؟ ) عسل ( ولی من ... ) سوباسا ( نگفتی اوضاع مشکوکه !!! ) ماهان ( همه ی اینا یه نقشه بود سوباسا !!!! یه نقشه که واسه به دام انداختن تو طراحی شده بود . جادوگر از لجبازی و عصبانیت عسل استفاده کرد تا تورو گیر بنداره ) سوباسا ( خفه شو ) سوباسا چاقو رو از جیبش در میاره و روی گلوی ماهان می زاره سوباسا ( الان جادوگر کجاست ؟؟؟ )

ادامه دارد ....

ببخشید اگه اولش واستون گنگ بود چون دارم یه تغییراتی می دم .

از چند سری بعد شخصیتی به نام نادیا نیز اضافه می شود اما جز شخصیت های اول نیست و جز شخصیت های دوم است . چون کسی که جز شخصیت های اول می شود باید از اول رمان باشد .

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 4 آذر 1394 ] [ 21:10 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 84

در همین حال ماهان از خواب بلند شد ناگهان ماهان ترسید ماهان( هـ ــ ـ ـی ، تو اینجا چی کار می کنی ؟؟؟ سرباز ها ... ) عسل ( هیس ، یه کلمه دیگه حرف بزنی می کشمت ) ماهان( چی از جون من می خوای ؟؟؟ ) عسل ( بگو چی نمی خوام ، بد آوردی چون اضرائیلت اومده به سراغت ، کلی کار داریم که باید با هم انجام بدیم . همکاری می کنی ؟؟؟ نه ؟؟؟ ) ماهان (اصلا تو چه جوری فرار کردی ؟؟؟ ) عسل ( اونش دیگه به خودم مربوطه ، مهم اینه که الان اینجام و رو به روی تو ، حواستم جمع باشه من با خودم اسلحه دارم ، داری می بینی ، اگه یه خطا ازت سر بزنه همین گلوله رو خالی می کنم تو مغزت ، مهم نیست بعدشم چی می شه ) ماهان ( خیلی خوب باشه . بگو باید چی کار کنم ؟ ) عسل ( آها ، حالا شد ) چند ساعت بعد در اتاق کنفرانس کشتی سوباسا ( اگه جادوگر تو این محل باشه ما می تونیم از اینجا بهش حمله کنیم ) سفرانسیس ( فکر کنم باید از یک زیردریایی هم کمک بگیریم ) سوباسا ( ولی زیردریایی از کجا پیدا کنیم ؟؟؟ ) سفرانسیس ( نمی دونم ، اما اگه از زیر کشتی بهشون حمله کنیم کشتی شون واژگون می شه ) سوباسا ( حق باتوئه ) تق تق سوباسا ( بفرمایین ) نیکا ( کار ها چطور پیش می ره ) سوباسا ( مثله همیشه افتضاح ، راستی بچه ها چطورن ؟ ) نیکا ( بچه ها صبحانشون رو خوردن و الان داره بازی می کنن ) سوباسا ( باشه ، خیلی ممنون ) نیکا ( نتونستین کشتی جادوگر رو ردیابی کنین ؟؟؟ ) سفرانسیس ( فعلا نه ) سوباسا ( اما مشکل اصلی مارامونه ، اول باید اونو پیدا کنیم ، مارامون از جادوگر هم خیلی خطرناک تره ) نیکا ( اما عسل ... ) سوباسا ( نگران عسل نباش ، به اون هیچی نمی شه تازه ممکنه یه بلایی هم تو سر جادوگر بیاره !!! ) دییییییییینگ سوباسا ( ببخشید مثله اینکه گوشیم زنگ می زنه ، بله ) عسل ( سلام سوباسا منم عسل ) سوباسا ( چـــــــی ؟؟؟ عسل !!! تو چطوری فرار کردی ؟؟؟ ) نیکا ( عسل !!! ) سوباسا گوشی رو زد رو آیفون . عسل ( قضیش طولانیه ، اما ماهان رو دستگیر کردم و الان پیش منه ) سوباسا ( تو چی کار کردی ؟؟؟ ماهان رو دستگیر کردی ؟؟؟ ) عسل (آره ، دلم می خواست جادوگرو دستگیر کنم اما نمی شد ، اون قدرتش خیلی بیش تر از این هاست ) سوباسا ( من اصلا فکر نمی کردم تو فرارا کنی تا بتونی ماهانو هم دستگیر کنی ، این خیلی عالیه ، خوب الان شما کجایین ؟ ) عسل ( با کمک ماهان از کشتی خارج شدیم و الان تو میامی * هستیم ) سوباسا ( باشه من به سرعت خودمو می رسونم )

ادامه دارد ...


* اینجا میامی به این دلیل واسه داستان انتخاب شد

Image result for ‫نقشه ی مثلث برمودا‬‎

اکه دقت کنید تمام اتفاقاتی که تا حالا افتاده به جز چندین سریع های اول که تو ژاپن و ... ماجرا داشتیم توی ناحیه مثلث برمودا بوده . حزیره ی برمودا اون جاست و اتفاقات در حوضه ی این مثلث اتفاق می افته . اگه دقت کنید یک راس مثلث به میامی ختم می شه پس ما باید یکی از نزدیک ترین جاها رو انتخاب می کردیم که چند ساعته می شد به آنجا رسید

همین الان برو فتوپویا
[ جمعه 29 آبان 1394 ] [ 12:08 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا ادمه 82 و سری 83

نیکا یه نگاهی به بچه های سوباسا که تو بغل سوباسا خوابشون برده بود کرد نیکا ( خیلی ناراحتم ، از اینکه عسل اینجا نیست که اینا رو ببینه ، از اینکه این بچه ها تا همین چند لحظه پیش نمی تونستن پدرشون رو ببینن ، از اینکه سوباسا نمی تونست مثل هر پدر دیگه عطر تن بچه هاشو احساس کنه ، از اینکه با این همه ، ماجرا هنوز تموم نشده ، از اینکه طی این ماجرا آدم های بی گناه زیادی مردن . هر روز حداقل یکیشون قربانی مارامون می شد ، از اینکه ... تو این ماجرا نه من و سوباسا مقصریم و نه عسل . حتی تقدیر هم بی تقصیره ... ) فردا صبح بچه های سوباسا چشاشونو تو چشای سوباسا باز می کنن . دیو و هایاتا ( صبح بخیر بابایی ) سوباسا ( صبح بخیر عشقای من ) سوباسا تن بچه هاشو دوباره بو می کنه سوباسا ( ای کاش هر روز صبح این طوری بیدار بشم ) سوباسا دوباره بچه هاشو محکم بغل می کنه سوباسا ( آخ نمی دونین چه حس خوبی دارم ، دیگه اجازه نمی دم کسی شما رو از من بگیره جای شما تو بغل منه ، نمی زارم کسی شما رو از آغوش من جدا کنه ) تق تق تق سوباسا ( بله بفرمایین ) نیکا در رو باز می کنه . نیکا ( سلام سوباسا ، صبح بخیر ) سوباسا ( سلام نیکا صبح تو هم بخیر) نیکا کنار بچه ها نشست . بچه های سوباسا نیکا رو بغل کردن . سوباسا با ناراحتی ( بچه های من دیگه مادر ندارن ، مادرشون رسما یه جادوگره... ) نیکا بچه های سوباسا رو بوسید و نوازششون کرد . سوباسا ناگهان لبخندی زد سوباسا ( اما اونا خیلی تورو دوست دارن نگاه کن اونا هنوز تو رو کامل نمی شناسن اما همین که دیدنت انگار مادرشون رو پیدا کردن ) نیکا ( منم این بچه ها رو واقعا از جونم بیش تر دوست دارم تمام سعیم رو می کنم تا جایی که می تونم مثله یه مادر براشون باشم ، تازه عسل هم که از دست اونا خلاص کردیم میاد به من کمک می کنه ) سوباسا ( عسل !!! نه خواهشا !!! بچه ها رو دست اون بسپاری فردا پس فردا تفنگ میارن دوئل کنن !!! فکر کن الگوشون عسل باشه !!! ببین چی می شه !!! ) نیکا خندید نیکا ( آره راست می گی ، راستی خیلی دلم واسه عسل تنگ شده ، سفرانسیس داره روی نقشه کار می کنه ، به نظرت عسل الان ترسیده ؟؟؟ ) سوباسا ( عسل و ترس ... به نظرت ممکنه ؟؟؟ من که می گم از سر لجبازی تا حالا یه بلایی هم سر جادوگر آورده .... اما از شوخی بگذریم منم خیلی نگرانشم خیلی می ترسم که اتفاقی براش بیفته ، اما هر حرکت اشتباه از ما بر علیهش تموم می شه ، می دونی که جادوگر چه جور زنیه ، تازه اگه عسل به دست مارامون برسه ، مارامون تلافی منو سرش در میاره و می کشدش )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ سه شنبه 19 آبان 1394 ] [ 22:04 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 82 ( بخونید گریتون می گیره ، حتما بخونین )

سوباسا به سمت اتاقی رفت که بچه هاش اونجا بودن . سوباسا در رو باز کرد . بچه های سوباسا ( بابایی ... ) سوباسا بچه هاشو بغل کرد تنشونو بو کرد . سوباسا ( آخ نمی دونین چقد دلم واستون تنگ شده بود ، داشتم بدون شما ها دیوونه می شدم ... ) دیو ( ما هم همین طور ... ) سوباسا بچه هاشو بوسید سوباسا ( قوربونتون بشم ... بیاین بغلم ) سوباسا دوباره تن بچه هاشو بود کرد . سوباسا ( آخ چقد دلم تنگ شده بود ، دیگه نمی زارم کسی شماها رو از من جدا کنه ) هایاتا و دیو سوباسا رو سفت بغل کرده بودن . هایاتا ( خیلی ترسیدیم ... باباجونم ) سوباسا ( دیگه نترسین ، من کنارتونم ، دیگه اجازه نمی دم کسی اذیتتون کنه . جای شما اینجاست ، اینجا ، تو بغل من ) هایاتا و دیو خمیازه کشیدن . سوباسا ( مثله اینکه نی نی های من حسابی خواب آلو شدن ، می دونین چقد از وقت خوابتون گذشته ، بیاین کوچولو های من ... ) بچه ها انقدر خواب آلو بودن که همون جا خوابشون برد سوباسا بچه هارو بغل کرد و برد توی رخت خوابشون ، خودش هم پیش بچه هاش خوابید . در همین حال توی رستوران کشتی نیکا ( عسل رو باید نجات بدیم هر طور که شده ) سفرانسیس ( درسته اما با چه نقشه ای ؟؟؟ ) نیکا ( نمی دونم ... الان دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه ) پدر سوباسا ( بهتره شما ها هم یکم استراحت کنید ، روز سختی برای هممون بود ، با یکم استراحت می تونیم راه حل های بیش تری پیدا کنیم ) نیکا ( حق باشماست . راستی سوباسا کجاست ؟ ) پدر سوباسا ( نمی دونم ، اما فکر کنم رفت پیش بچه هاش ) نیکا و پدر سوباسا و سفرانسیس می رن پیش سوباسا . نیکا درو باز می کنه . سفرانسیس ( سوباسا ) نیکا ( سیس ، خوابیده ) پدر سوباسا ( بالاخره بعد از این همه مدت بچه هاشو دیده ) نیکا ( وای توروخدا نگاشون کن ، حتما خیلی دلش واسه بچه هاش تنگ شده بود )

ادامه دارد ...

دفعه بعد ادامه ی 82 رو می نویسم تو این پست خیلی از شخصیت ها هم نبودن ، این پست سبکش فرق داشت .

همین الان برو فتوپویا
[ سه شنبه 21 مهر 1394 ] [ 0:50 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 81

جادوگر ( اینو زود تر ببرین دیگه ... یالا زود باشین ) عسل ( تاوانشو پس خواهی داد ) در همین حال . نیکا موفق شده بود بچه هارو برسونه و به کشتی برسه . دیانا و بقیه هم موفق شدن به کشتی برسن و سوباسا و سفرانسیس هم رسیدن . دیانا و بقیه ماجرا رو به سوباسا و سفرانسیس تعریف کردن . سوباسا ( شما چطور تونستین اونو همون جا ول کنین برین !!! حتی یکی تون هم وای نستاد اونو نجات بده !!! به شما ها هم می گن آدم ؟؟؟ اون به خاطر نجات شما ها اومد ) نیکا ( سوباسا اروم باش ) سوباسا ( چطور می تونم آروم باشم !!! عسل .... بازم کار خودشو کرد . هم منو تو دردسر انداخت هم خودشو ، این نامرد ها هم یکم غیرت به خرج ندادن . سفرانسیس آماده باش باید برگردیم ، کشتی تعغییر جهت بده ) نیکا ( می دونم سوباسا لطفا دیگه بس کن ... من الان عصبانی تر از توئم اما داد و حوار را نمی ندازم ، عسل با داد و بیداد تو نجات پیدا نمی کنه ، باید فکر کنیم ، نقشه طراحی کنیم ، من خیلی از تو عصبی ترم سوباسا !!! همین طور واسه اینکه چرا اون لحظه اجازه دادم عسل بره بالای ارشه .... اما این راهش نیست سوباسا ) سوباسا ( نمی دونم دیگه چی به چیه !!! کفرم داره در میاد ) سفرانسیس ( تازشم اگه الان برگردیم ، می دونی چقدر تلفات می دیم ، این همه آدم به خاطر عسل ... ) نیکا ( عسل می خواست اینا نجات پیدا کنن سوباسا !!! اما الان نمی شه ، باید از این اقیانوس خارج شیم . چون اگه ردمون رو بگیرن کارمون تمومه می دونی نزدیک یک ملیارد آدم تو این کشتیه !!! ما اول باید اونا رو برسونیم !!! ) سوباسا ( باشه پس من تنها می رم ) نیکا ( نه سوباسا !!! مطمعنم اگه عسل هم اینجا بود همین حرف رو می زد !!! این امکان نداره !!! همه چیز باید دقیق و حساب شده باشه . چون با کوچکترین خطا ممکنه دیگه نتونیم عسل رو ببینیم !!! تو اینو می خوای سوباسا !!! جادوگر اگه تو رو پیدا کنه عسل رو می کشه !!! ) سوباسا ( حق باتوئه ) نیکا ( سوباسا ، الان بهتره یکم بری پیش بچه هات ، همه ی بچه ها رو تحویل دادیم ، فقط بچه های تو موندن ، برو پیششون ) سوباسا ( الان می رم )

ادامه دارد ...


همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 8 مهر 1394 ] [ 0:51 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 80 و 77 ، 78 ، 79 ( می شه گفت بهترین سری این رمانه حتی دست سری 16 رو هم بسته )

سلام سر این سری خیلی زحمت کشیدم چند ساعته دارم تایپ می کنم !!! پس توقع نظر زیاد دارم !!!

اگه کل داستان رو خونده باشی اما این سری رو نخونی انگار هیچی نخوندی

اگه کل داستان رو نخونده باشی و این سری رو بخونی تقریبا متوجه ی جریان اصلی می شی .

این سری به گونه ای طراحی شده که حتی شمایی که نخوندین و حوصله ندارین 80 قسمت برگردین عقب !!! می تونین به ما ملحق شین چون متوجه می شین سری های قبل همشون یک مقدمه بود واسه آشکار شدن این حقیقت !!!

و سری های پیش ما حقیقت رو نمی گفتیم !!!!

سوباسا یه گوشی کوچیک گذاشت توی گوشش سفرانسیس ( این چیه ؟؟؟ ) سوباسا ( با نیکا و عسل و بقیه از طریق این گوشی در ارتباط خواهیم بود ، تو هم بگیر بزار ) سفرانسیس ( باشه ، حالا دیگه باید بریم ) سوباسا و سفرانسیس زیر آبی شنا کردن تا رسیدن به پشت کشتی سوباسا آروم سرشو بیرون آورد و ماسک رو از صورتش برداشت سوباسا ( الو الو عسل ... عسل ) عسل ( الو سوباسا ) سوباسا ( کسی اینجا نیست ) سوباسا ( تا جایی که من می بینم امنه ، وصل می کنم به نیکا ، بهت گزارش کامل رو بده ) نیکا ( الو سوباسا ، کسی طرف پشت کشتی رو دید نمی زنه ، مراقب باشین ) سوباسا ( ممنونم نیکا ) نیکا ( با کمک پدرت و افرادش تونستیم یک اسکن حرارتی از کشتی بگیریم ، لحظه به لحظه گزارش روبهت می گیم ) سوباسا ( مرسی نیکا و یه چیز دیگه این خط امنه ) نیکا ( امنه ) سوباسا و سفرانسیس از لنگر کشتی بالا رفتن . سوباسا ( جای هیچ خطایی نیست ) سفرانسیس ( می دونم سوباسا ) ناگهان پایسفرانسیس لیز خورد و افتاد تو آب عسل و نیکا روز خط ( ای وای ، خدای من ) نگهبانان کشتی سریع پروژکتور رو روشن کردن و اطراف رو گشتن . نیکا و عسل هم که روی خط بودن . نیکا ( سوباسا دیگه نمی تونین برین بالا !!! اینا تا صبح گشت می زنن ) سوباسا ( من بالا هستم ، فقط سفرانسیس افتاد تو آب ) نیکا ( یعنی می خوای تنها بری ) سوباسا ( مجبورم ) نیکا ( مراقب خودت باش ) سوباسا ( باشه ، گفتی اسکن حرارتی کردین ، می شه بگی چند نفرن ؟؟؟ ) نیکا ( قبلا 14 نفر روی کشتی بودن که الان بعد از افتادن سفرانسیس تو آب شدن 28 نفر . الان دارن با پروژکتور مدام آب رو نگاه می کنن ، 100 نفر تو طبقه ی اولن ، 40نفر تو طبقه ی دومن اسکن حرارتی نشون می ده که توی یک نقطه تراکم جمعیت 10 تاست . ولی جثشون خیلی کوچیکه ، احتمالا بچه ها رو اونجا نگه می دارن ، 80 نفر تو طبقه ی سوم و 90 نفر هم تو طبقه ی چهارمن . سوباسا ( جادوگر و مارامون چی ؟؟؟ ) نیکا ( مگه چهره هاشون رو می بینم !!! فقط اسکن حرارتی کردم ، نمی دونم کجائن ) سوباسا ( باشه ، می شه اسکن رو بفرستی به گوشیم ) نیکا ( باشه می فرستم ، فقط سوباسا مراقب باش چون چند نفر دارن میان طرف جنوب کشتی ) سوباسا ( یعنی طرف من ... باشه مراقبم بعدا باهات تماس می گیرم ) سوباسا ( خدای من کجا برم ؟؟؟ ) سوباسا چشمش به یک بشکه خورد و داخل اون قایم شد . یکی از نگهبان ها ( ای بابا این ور کشتی هم کسی نیست اما کی بود ؟؟؟ من مطمعنم یه صدایی شنیدم ) سوباسا ( نیکا صدامو می شنوی ) نیکا ( آره می شه بلند حرف بزنی ) سوباسا ( بلند تر از این نمی تونم ، من اینجا گیر افتادم ، نگهبانا اومدم این سمت ، می شه به سفرانسیس بگی یکم سر و صدا کنه اینا دوباره برگردن ) نیکا ( باشه ) سوباسا ( بالاخره گیرت میارم جادوگر ) ناگهان صدایی اومد بـــــــــــــــــوم . نگهبان ( صدای چیه ؟؟؟ ) - ( نمی دونم ، صدا از اون ور میاد ، بریم ببینیم چیه ) نگهبان ( جان تو اینجا بمون ) جان ( باشه ) نگهبان ها رفتن . سوباسا عالی شد . سوباسا پشت به جان حمله کرد و بی هوشش کرد . سوباسا ( خیلی خوبه حالا باید لباساشو بپوشم ) سوباسا لباس های جان رو پوشید دست و پاشو بست و جان رو انداخت داخل بشکه و درشو بست . سوباسا ( حالا می تونم با خیال راحت کارمو بکنم ) سوباسا به سمت در ورودی رفت . و داخل کشتی شد . سوباسا ( ای وای داخل کشتی پر دوربینه ، اگه مشکوک رفتار کنم سریع می فهمن ، ولی باید چی کار کنم ؟؟؟ حتما باید با نیکا تماس بگیرم !!! باید یه جارو پیدا کنم که دوربین نداشته باشه . فهمیدم ) سوباسا رفت داخل دستشویی . سوباسا ( نیکا صدامو می شنوی ) نیکا ( آره سوباسا ، چی شد ؟؟؟ ) سوباسا ( من یکی از نگهباناشونو زدم و لباسشو پوشیدم ، اینجا پر دوربینه نمی تونم حرف بزنم الانم مجبور شدم بیام دستشویی باهات حرف بزنم ، آخرین اسکن حرارتی رو بفرست به گوشیم ، بعد گوشیم رو خاموش می کنم که مبادا رد یابی بشه ) نیکا ( باشه بیا ) سوباسا ( عالی شد ممنونم ازت ، فقط یک نکته و اون اینه که وقتی من گروگان هارو آزاد می کنم تو خودتو برسون به کشتی ، با قایق زد گلوله بیا ، جلیغه ی زد گلوله بپوش و یه عالمه هم جلیغه و ماسک و اکسیژن و از این جور چیزا بردار . به سفرانسیس هم بگو آماده باشه و پدرم هم افرادشو آماده کنه ) نیکا ( باشه ، سوباسا ، فقط یه مشکل پیش اومده ، فرانسیس رو یادته برادر سفرانسیس ) سوباسا ( خوب .... ) نیکا ( می خواست فرار کنه ، وقتی فرار می کرد متوجه نقشه ی ما بود به خاطر همین حسابی خرابکاری کرد و توپ ها رو و سلاح ها رو از کار انداخت ) سوباسا ( چی ؟؟؟؟؟؟ خدا لعنتش کنه ) نیکا ( ولی تونستیم دستگیرش کنیم ، اما حسابی خرابکاری کرد ، الان کشتی نمی تونه بجنگه آماده ی جنگ نیستیم ، اگه درگیر بشیم صد درصد کشتی رو غرق می کنن ، حالا چی کار کنیم ؟؟؟؟ ) سوباسا ( تنها راه اینه که کشتی تا می تونه از این محل دور شه ، چون در این شرایط هر چی دور تر باشیم به نفعمونه ، فقط من و تو و سفرانسیس می مونیم ، به عسل هم بگو همون جا لایه بوته ها قایم شه و خودشو قاطی نکنه ) نیکا ( باشه ) سوباسا ( خیلی خوب من می رم ، و این آخرین تماسی بود که باهات گرفتم ظرفیت تماس پر شده و بعد از یک دقیقه ی بعد خط غیر امن می شه ، مجبورم گوشی کوچیک رو بندازم دور و از کارش بندازم ) نیکا ( باشه برو به امید خدا ، خدا پشت و پنهات باشه ) سوباسا گوشی رو از کار انداخت و اومد بیرون ، به سمت طبقه ی دوم رفت چون می دونست بچه ها اونجائن . سوباسا ( سلام ) نگهبان ( سلام پسر ) سوباسا ( چه طوری ؟؟؟ ) نگهبان ( ممنون ، چی شده ؟؟؟ ) سوباسا ( راستش من یکم تازه کار ترم ، به خاطر همین اینجا هنوز دوستی پیدا نکردم و خیلی هم با اینجا آشنایی ندارم می خواستم بپرسم غذا خوری کجاست ؟؟؟ ) نگهبان ( پسر تو چه قدر با نمکی ، غذا خوری این طرفه ) سوباسا ( مرسی ) نگهبان ( اسمت چیه ؟؟؟ ) سوباسا ( فرانک ) نگهبان ( اوه فرانک اگه بدونی منم حسابی گشنمه )سوباسا ( داداش مثه اینکه تو از منم گشنه تری ، من سه ساعت پیش یه چیزی خوردم ) نگهبان ( من دو روزه اینجا وایستادم و نتونستم غذایی بخورم ) سوباسا ( خوب بخور ) نگهبان ( نمی شه چون اینجا باید وایستم ) سوباسا ( من اینجائم تو برو ) نگهبان ( واقعا ؟؟؟ ) سوباسا ( اره ) نگهبان ( خیلی ممنونم ازت ) نگهبان کلید هارو به سوباسا داد .و رفت . سوباسا در رو باز کرد و داخل رفت . دیو و هایاتا ( بابایی ) سوباسا ( سلام بچه ها ، من اومدم نجاتتون بدم ، بابای دیو و هایاتائم ، فقط باید هر چی می گم رو گوش کنین ، به سمت ارشه ی کشتی که رفتین یه خانوم هست که شما رو می بره ، به حرفاش گوش کنین ) در همین حال نگهبان ( جان کجایی ؟؟؟ ) - ( پس این جان کجا رفته ؟ ) نگهبان ( نمی دونم ) - اوووم اووووم نگهبان ( یه صدایی میاد ، انگار از این بشکست ) نگهبان ها در بشکه رو باز کردن نگهبان ها ( جـــــــــان ) در همین حال صدای آژیر اومد سوباسا ( لعنتی ها فهمیدن ، بچه ها زود باشین بدوئین ) سوباسا به طرف ارشه ی کشتی رفت . نیکا با قایق خودشو رسوند . نگهبانا ( اونا هاش اون پسره رو بگیرین ) سوباسا ( بچه ها ببخشید مجبورم بندازمتون تو آب ، مگرنه می میرین ، اینا دارن تیراندازی می کنن ،نیکا شما رو می گیره ) بچه ها پریدن تو آب . نیکا هم شیرجه زد تا بچه ها رو بگیره . نیکا تونست 9 تا از بچه ها رو بیرون بکشه . نیکا ( پس اون یکی ... ) ناگهان عسل از آب بیرون میاد و اون بچه هم باخودش می کشه . نیکا ( عسل ... تویی ؟؟؟ ) عسل ( آره نیکا الان وقت سرزنش و ... نداریم ، سریع بچه هارو خارج کن ) نیکا ( باشه اما ... ) عسل ( لطفا .... ) سفرانسیس هم می ره بالا . ناگهان تیر اندازی می شه . عسل ( لعنتی دارن به سمت بچه ها تیر اندازی می کنن . نیکا بچه ها رو بخوابون زمین )همه ی افراد می ریزن تو ارشه ی کشتی . سوباسا ( لعنتی ها ) سفرانسیس ( مرگمون حتمیه ) سوباسا ( مهم نیست اول باید بچه هارو نجات بدیم ) سفرانسیس ( اما اگه تو بمیری ، اونا ... ) سوباسا ( اینا همش دروغ اندر دروغه . اینا همش یه بهونست ، اون چشمه و الماس وجود نداره !!! این جادو و جنبل هم اون موقع از بین رفت ( به سری چهارم مثلث برمودا مراجعه کنید که یک بار همه چیز تموم می شه ) ، جادوگر می خواد حاکم تمام دنیا بشه ، کی از ثروت بدش میاد ) سفرانسیس همین طور که داشت می جنگید . سفرانسیس ( پس چرا تو رو وارد ماجرا کرد ؟؟؟ ) سوباسا ( می خواست از من استفاده کنه ، به همین دلیل مگرنه من بمیرم یا نمیرم هیچ تعغیری تو حال کسی نداره ، هر چی هم می بینی دیگه جادو نیست همش تردستیه ) سفرانسیس ( اینا رو از کجا فهمیدی ) سوباسا ( بعدا بهت می گم ، فعلا سعی کن بهتر بجنگی ، تو این شرایط !!! ..... اما اینو بدون که جادوگر نمی خواست منو بکشه ، این شابعات رو درست کرد که ماها بترسیم ، اون می خواست از من استفاده کنه واسه اینکه حاکم دنیا بشه ، این همه مدت قالمون گذاشته بود . اما بعد دید که من دارم بر علیهش کار می کنم ، به خاطر همین می خواست منو بکشه .... آآآآآآآآآآآآآ ) سفرانسیس ( سوباسا زخمی شدی ؟؟؟ ) سوباسا ( چیزی نیست یه خراش کوچیکه ، فقط لطفا حواست به جلو باشه ) ناگهان تمام نیرو ها سوباسا و سفرانسیس رو محاصره می کنن . نیکا موفق می شه که فرار کنه و بچه ها رو نجات بده . چون سوباسا و سفرانسیس اجازه نمی دادن کسی به اون سمت بره . عسل بعد از اینکه دید که همشون دور سوباسا و سفرانسیس جمع شدن می ره بالا . و یواشکی داخل کشتی می شه . عسل ( هنوز 70 تا از گروگان ها اینجائن ، بقیشون هم حتما جاهای دیگه ) عسل می ره داخل . داخل هیچ کس نبود چون همه ریخته بودن بیرون . عسل ( معلومه که جادوگر سوباسا و سفرانسیس رو زنده می خواد چون که وقتی این همه آدم بریزن رو سرشون تاحالا باید صد بار مرده بودن ، اما دارن سعی می کنن زنده دستگیرش کنن . ) در همین حال سوباسا و سفرانسیس می پرن تو آب . چندین سرباز هم می پرن تو آب . سوباسا ( نبرد داخل آب واسه ما خیلی راحت تره ، می تونیم راحت تر فرار کنیم ) در همین حال عسل به یه جایی می رسه . چند تا نگهبان می رن سراغش . نگهبان ( فکر کردی اینجا کشککیه از دوربین دیدیمت ) عسل رو گرفتن و انداختن توی یه اتاق اونجا 70 نفر دیگه هم بودن . در همین حال سوباسا ( آخ سفرانسیس بالاخره ردمون رو گم کردن و تونستیم زیر آبی خودمون رو به این جزیره ی 5 متری کوچولو برسونیم ) سفرانسیس ( حسابی تیر بارونمون کردن یکیش خورد به بازوم ) سوباسا ( منم پام زخمی شده ، اما باید تحمل کنیم ) سفرانسیس ( حالا باید بریم سمت کشتی ) سوباسا ( اما کشتی کدوم طرفه ؟؟؟ ) سفرانسیس ( خیلی از اینجا دوره می تونی شنا کنی ؟؟؟ ) سوباسا ( ببینم پسر اینجا کوسه موسه که نیست ؟؟؟؟ ) سفرانسیس ( فکر نکنم چون دیروز یکی دوتا دولفین دیدم ) سوباسا ( باشه پس باید شنا کنیم بریم اونجا ) سفرانسیس ( با این دست و بال زخمی ) سوباسا ( چاره ی دیگه ای نداریم دو دقیقه ی دیگه اینجا رو هم پیدا می کنن ) در همین حال عسل ( هی خانوما آقایون ، منم اومده بودم واسه نجات شما ، تو باید دیانا باشی آره ؟؟؟ همسر استیون ) دیانا ( تو از کجا فهمیدی ؟؟؟ ) عسل ( استیون بهم مشخصاتتو داده بود ) دیانا ( با این حرفایی که زدی پس تو واقعا با سوباسا اینایی . اما الان خودتم گیر افتادی ) عسل ( بچه ها نجات پیدا کردن ، الان مهم اینه که شما هم نجات پیدا کنین ) دیانا ( چه جوری ؟؟؟؟ ) عسل ( اونو بزارین به عهده ی تقدیر ) دیانا ( منظورت چیه ؟؟؟ ) عسل ( مگه اینجا دوربین نداره !!! ) دیانا ( خوب چرا ) عسل ( جادوگر وقتی بفهمه من اینجام حتما میاد سراغم ، اون می دونه که با استفاده ی از من می تونه سوباسا رو بکوشونه هر جا که دلش خواست ، پس حتما میاد سراغم ) دیانا ( خوب بیاد ) عسل ( اگه در باز شه می تونیم حسابی نگهبانا رو بزنیم ) دیانا ( با دست و بال بسته ) عسل ( نه !!! دست و پای من بازه ، انقدر مشغول سوباسا و سفرانسیس بودن یادشون رفت منو ببندن ، من تو رو باز می کنم تو هم بعدی رو و این جوری همه دست و پاشون باز می شه ، یعد خودمون یه ارتشیم 71 نفر !!! ) دیانا ( عجب فکری ، خوب زود باش دستامو باز کن ) یک مرد ( این طوری می تونیم با قایق فرار کنیم ) یک زن ( اما تو چی می شی عسل ؟؟؟؟ ) عسل ( جادوگر منو اون لحظه می گیره ، درسته ، نگران من نباشین ، اون موقع شلوغ پلوغ می شه و از چنگش فرار می کنم . ) در همین حال جادوگر ( اون دوربین لعنتی رو باز کن ببینم این سوباسای لعنتی چه طوری اومده ) نگهبان ( چشم قربان کدوم دوربینو ) جادوگر ( دوربین سالنو ) جادوگر ( یکم بکششون عقب ، .... صبر کن ... وایستا این دیگه کیه ؟؟؟؟ ) نگهبان ( چشم ) جادوگر ( عـــــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــــــل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ..... مثله اینکه خیلی هم بد شانس نیستیم ، سری منو ببر جایی که عسل توش زندونیه ) نگهبان چشم . در همین حال عسل ( خوب حالا که همه آزاد شدین باید دستاتونو ببرین پشت تا اول فکر کنن همه چی آرومه ) ناگهان جادوگر با عصبانیت در رو باز کرد . جادوگر ( عسل ، بالاخره بهم رسیدیم ، اول ازت استفاده می کنم بعدشم غذای مارامون آدم خوار می شی چطوره ؟؟؟ ) عسل ( آره بازم بهم رسیدیم ، راستی حرف از دوست عزیزمون شد مارامون جان کجاست ؟؟؟؟ ) جادوگر یه سیلی تو گوش عسل زد جادوگر ( دخترک گستاخ ، اون زبونتو می برم ، در ضمن باید بدونی که مارامون تو این کشتی نیست مگرنه نمی زاشت سوباسا بازم پیروز بشه ) جادوگر دست خودشو به دست عسل بست . عسل یک چشمک زد . ناگهان همه ریختن روی جادوگر و افرادش و فرار کردن . عسل ( چرا فرار می کنین ، چرا جادوگر و افرادشو نمی گیرین ) یک مرد ( ببخشید اما حالا که آزاد شدیم باید فرار کنیم ) دیانا ( عسل ... اینا چرا این جوری می کنن ؟؟؟؟ ) عسل ( نمی دونم .... قرار بود منم نجات بدن ) همه با سرعت داشتن خارج می شدن و نادیا به آخرین نفرات مونده بود . عسل ( خیلی نامردن اینا ) نادیا خودشو به عسل رسوند . عسل ( نادیا تو نمی تونی تنهایی کاری کنی ، همه رفتن این چند نفرن خارج شن دیگه نمی تونی خارج شی تو برو ) نادیا ( عسل مگه می شه ، تو به خاطر ما جونتو به خطر انداختی این آدمهای نمک نشناس رو نبین ) عسل ( اما یکی باید باشه که خبرو به سوباسا بده ، اینا رو برسون پیش سوباسا ، تو مسیر رو می دونی بهت گفتم ) نادیا ( بزار هر جا میرن برن بزار بمیرن بی معرفت ها ) عسل ( لطفا نادیا ... برو ... اینا رو برسون پیش سوباسا ... به خاطر من ... ) نادیا ( باشه عسل ) نادیا آخرین نفری بود که رفت و پشت سر بقیه دوید . جادوگر از جاش بلند شد جادوگر ( برین بگیرینشون ) نگهبان ها ( چشم ) همه رفتن نیم ساعت بعد . نگهبان ها اومدن نگهبان ( قربان نتونستیم بگیریمشون ) جادوگر ( احمق ها !!! همه ی زندانی هامون فرار کردن ، مارامون بشنوه عصبانی می شه ، اما یه خبر خوبم واسش داریم عسل !!! با استفاده از عسل می تونیم سوباسا رو بکشونیم ، سوباسا مجبور می شه که با ما همکاری کنه ) عسل ( چی شما نمی خواستین سوباسا رو بکشین ؟؟؟ ) جادوگر ( آخه آدم عاقل !!! من می خوام چی کار بکشمش ، چشمه و الماس و اینا دورغه !!! همش فیلم بازی کردیم !!! من جادوگر نیستم اسمم رو که می دونی لیانا ، لغبم جادوگره ، شما ها هم چه زود باورین !!!! من سوباسا رو می خواستم که باهامون همکاری کنه ) عسل ( سوباسا می دونه این الماس و چشمه دروغه ) جادوگر ( فهمیده بود قبلا ، اما مجبور بود فیلم بازی کنه که بچه هاشو نکشیم ، بچه از جونم واسه آدم عزیز تره !!! معلومه که نمی گفت ، اینا رو درست کردیم که امسال تو وو سفرانسیس و نیکا و بقیه سراغمون نیان ) عسل ( پس قضیه چیه ؟؟؟؟ ) جادوگر ( درسته جادو و جنبلی از من در کار نیست درسته قبلا ها یه نیرویی داشتم اون موقع بود که استیون یا همون سی مرغ خودمون آدم نبود سی مرغ بود !!! اون موقع تونستم یکی دوماه جادوتون کنم !!! ( این نیرو تو سری چهار که سوباسا سر جادوگر رو می زنه و عسل گوی رو می شکونه از بین می ره ) اما مارامون واقعا آدم خواره !!! با چشای خودت دیدی !!! قصه ی مار های روی شونش هم واقعیت داره !!! اینو که قبلا می دونستی نه ؟؟؟؟ ) عسل ( پس چرا اینا رو به من می گی ) جادوگر ( چون دیگه این چیزایی که گفتم به دردم نمی خوره ، تا وقتی که سوباسا بچه هاشو از من نگرفته بود به دردم می خورد اما الان نه !!! خود سوباسا همه چیز رو می گه !!! حتی جون تو هم نمی تونه مانعش بشه !!! بعد سرباز مخفی من می گه که موقعی که داشت با سفرانسیس حرف می زد همه چی رو گفت !!! سوباسا خیلی باهوشه به خاطر این هوشش و این ویژگی هاش بود که اونو انتخاب کردم من می خوام صاحب دنیا بشم !!! ) عسل ( می خوای با من چی کار کنی ؟؟؟ ) جادوگر ( تا وقتی که سوباسا رو بگیرم نگهت می دارم ولی بعد می دمت به مارامون تا یه دلی از اعضا دربیاره ) عسل ( پست فطرت )

ادامه دارد...

و یه خبر خوب قراره که از این به بعد پست های مخصوص به برمودا رو توی قسمت موضوعات قرار بدیم اما خیلی زمان می بره که این کار رو کنم الان هم گردنم خشک شده به خاطر این سری !!!!

فردا پس فردا شاید این کارو کنم !!! فردا بهتره چون قبل از مدرسه هاست !!!

این پست یه پست حسابی بود واسه اینکه مدتی که مدرسه ها شروع می شه ممکنه اون قدر نتونم به سایت بیام .

راستی هر روز یکمیش رو به موضوعات اضافی می کنم مثلا امروز 10 تاشو . فردا هم سعی می کنم حداقل 20 تایی اضافه کنم

همین الان برو فتوپویا
[ دوشنبه 30 شهريور 1394 ] [ 21:00 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 76

عسل ( صبر کنین اول بیسیم هارو امتحان کنیم ، 3 ، 2 ، 1 صدا می رسه نیکا ؟؟؟ ) نیکا ( آره به من صدا می رسه ) عسل ( سوباسا ، سفرانسیس به شما چی ؟؟؟ ) سوباسا ( به ما هم صدا می رسه ) عسل ( خیلی خوب بریم ) سوباسا ( فقط عسل حواست باشه ) عسل ( حواسم هست ، نمی خواد همش گوش زد کنی ) عسل و سفرانسیس و سوباسا رفتن . نیکا ( الو الو ، بیسیم ، از نیکا به کشتی ) پدر سوباسا ( رمزت رو بگو ) نیکا ( 1129 ) پدر سوباسا ( فهمیدم خودتی ، این خط امنه ؟؟؟ ) نیکا ( بله امنه ) پدر سوباسا ( از بقیه چه خبر ؟ ) نیکا ( عسل و سوباسا و سفرانسیس رفتن به سمت کشتی ، من اینجا منتظرم به محض اینکه بچه ها رو آوردن از اینجا خارجشون کنم ) پدر سوباسا ( بعد از نجات بچه ها ما وارد عمل می شیم ) نیکا ( اگه گروگان های دیگه آسیب ببینن چی ؟؟؟ ) پدر سوباسا ( اگه یه هویی همه ی گروگان ها رو آزاد کنیم متوجه می شن ، نیکا منو وصل کن به سوبا ) نیکا ( باشه ) سوباسا ( بله پدر ) پدر سوباسا ( سوباسا خطر اینکه گروگان های دیگه آسیب ببینن بالاست ، اما ما کاری نمی تونیم بکنیم ، چون اگه همه رو خارج کنیم متوجه می شن و نمی تونیم غافل گیرشون کنیم ، اما سوباسا تمام بچه هایی که اونجا اسیرن رو با خودتون بیارین ) سوباسا ( نگران نباش پدر من از اول هم قصدم همین بود ، تمام بچه هارو نجات می دم نه تنها بچه های خودم ) پدر سوباسا ( امیدوارم بتونیم بقیه ی گروگان ها رو هم توی عملیات حمله نجات بدیم ، الویت دوم بعد از بچه ها زنها هستن ) سوباسا ( می دونم پدر ، گوشی رو قطع می کنم ، باید برم ) پدر سوباسا ( موفق باشی پسرم ) نیکا ( الو سوباسا منم نیکا ) سوباسا ( تونستی چیزی بفهمی ؟ ) نیکا ( گوشی یکی از افرادشون رو هک کردم ، اما طوری که نفهمه ، به خاطر همین نتونستم خیلی اطلاعات در بیارم فقط اینو فهمیدم ، که 80 نفر اونجا اسیرن از اون 80 نفر 10 تاشون بچه ان ، 20تا زن و 50 تا مرد ) سوباسا ( نتونستی بفهمی که کجا زندانین ؟؟؟ ) نیکا ( نه نتونستم ، اگه بیش تر از این هکشون می کردم همه چی رو می فهمیدن ) سوباسا ( باشه نیکا اگه خبری شد اطلاع بده ) نیکا ( موفق باشید ) سوباسا ( چی شد سفرانسیس ؟؟؟ ) سفرانسیس ( اون پنجره رو رو می بینی ) سوباسا ( کدوم پنجره ؟؟؟ اون دوربینو بده ببینم ) سفرانسیس ( بیا ، اون پنجره رو می گم ، همه جا نگهبان داره ، اما مثل اینکه اون اتاق نگهبان نداره و کلا خالیه ، تنها پنجره ای هست که بازه ، حتما یادشون رفته ببندنش ) عسل ( اما چطوری بریم اونجا ؟؟؟ ) سوباسا ( مجبوریم شنا کنیم ، اما زیر آبی و خیلی آروم ) سفرانسیس ( برای اینکه اونجا بریم ، باید از دیوار کشتی بالا بریم ) عسل ( با وجود این همه نگهبان !!! ) سوباسا ( چاره ای نداریم ، باید کارمون رو خیلی با ظرافت انجام بدیم ) عسل ( باشه طناب رو بر می دارم که بریم ) سوباسا ( عسل نه !!! نمی تونی با من بیای . این دفعه دیگه شوخی بردار نیست ، کلی گروگان اون توئن ، کوچیک ترین خطا به قیمت مرگ 80 نفر آدم بی گناه تموم می شه که 10 تاشون بچه ان ، اون موقع تو می شی قاتلشون ، عسل لطفا دست از لجبازی بردار ، این مسعله ... ) عسل ( باشه می دونم ، من نمی خوام باعث مرگ اونا بشم من اینجا می مونم و واستون دعا می کنم ، اما اگه اتفاقی افتاد میام ) سوباسا ( باشه ، ممنونم ازت ) سفرانسیس ( سوباسا تو حاضری ؟ ) سوباسا ( آره ، یه لحظه ، عسل لطفا پشت این بوته ها قایم شو ، چون ممکنه نور بندازن ، نباید ببیننت باشه ؟ ) عسل ( باشه ) سوباسا ( بریم ) سوباسا و سفرانسیس رفتن به طرف دیگه ی جزیره تا از اونجا شنا کنن و به کشتی برن . سوباسا ( امیدوارم که موفق بشیم ) سفرانسیس ( خدا کمکمون می کنه نگران نباش ) سوباسا ( خیلی محافظ هاشون زیاده ، ممکنه وسط نتونیم از آب در بیایم که نفس بکشیم این ماسک اکسیژن ها رو بگیر ، بزار تو دهنت ) سفرانسیس ( باشه ) سوباسا و سفرانسیس رفتن تو آب .

ادامه دارد ....

دفعه ی پیش فکر می کردم این سری بیش تر وارد کار عملی می شه اما اشتباه حساب کردم . سری بعدی . چون اگه این سری می شد ، از لحاظ کششی داستان درست در نمی یومد . معذرت می خوام سری بعد خیلی جذابه حتما سری بعدی رو بخونین . سری بعدی از حالت مکالمه به حالت عملی بر می گرده و دوباره اصل داستان رو پیدا می کنه .

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 25 شهريور 1394 ] [ 19:32 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 75

عسل ( آره درست می گی سفرانسیس ) سفرانسیس ( من می رم داخل کشتی ، کلی کار دارم که باید انجام بدم ) عسل ( باشه خبری شد به منم اطلاع بده ) در همین حال نیکا ( سوباسا آروم باش ، می دونم خیلی دلت به بچه هات تنگ شده ) سوباسا ( اون جنایتکارا بچه هام رو زنده نمی زارن . اون مارامون آدم خوار لعنتی ... اون پیرزن افریطه ی جادوگر ... ) نیکا ( سوباسا ، ما تمام سعیمون رو می کنیم تا بچه هاتو پیدا کنیم ) تلاش ها واسه پیدا کردن بچه های سوباسا ادامه داشت 5 روز گذشت . تق تق تق نیکا و عسل و سوباسا ( بله بفرمایین ) سفرانسیس در رو باز کرد سفرانسیس ( سوباسا یه خبر مهم ) سوباسا ( چیه ؟؟؟ ) سفرانسیس ( با کلی تحقیق و کلی کار دیگه تونستیم رد بچه هاتو بگیریم ) سوباسا ( واقعا ؟؟؟ ) سفرانسیس ( آره ) سوباسا ( پس باید بریم ) نزیک شب بود . سوباسا ( دیگه باید حرکت کنیم ) سفرانسیس ( سوبا عسل و نیکا هم می خوان بیان ؟؟؟ ) عسل ( سفرانسیس ، من تاحالا جنگ های زیادی داشتم . منم باید باشم . من می تونم خیلی کار ها بکنم ) سفرانسیس ( باشه ، اما نیکا چی ؟؟؟ ) نیکا ( من قبلا با گروه پلیس اومده بودم ، بعد وقتی بچه هارو پیدا کردیم یکی باید مواظبشون باشه ، تو و سوباسا که درگیر می شین ، به عسل هم نمی شه چیزی رو سپرد . ) سفرانسیس ( حق باتوئه ، باشه پس حرکت می کنیم ) پدر سوباسا ( پسرم هر وقت موقعیتشون رو پیدا کردین به ما علامت بدین ما اینجا توی کشتی صبر می کنیم ، چون اگه کشتی رو ببینن می فهمن که ما پیداشون کردیم ، به محض اینکه بچه هارو پیدا کردین با ما تماس بگیرین تا حمله کنیم ) سوباسا ( باشه پدر ) سفرانسیس ( آقای اوزارا به استیون بگین که سعی می کنیم دیانا رو هم پیدا کنیم ) پدر سوباسا ( باشه ، حالا برین ، مواظب خودتون باشین ) سوباسا و سفرانسیس و عسل و نیکا سوار قایق شدن و به سمت جزیره حرکت کردن دو ساعت بعد به جزیره رسیدن . سوباسا ( بچه ها رسیدیم ، عسل فقط لطفا این دفعه لجبازی بی لجبازی ، جای کوچیک ترین اشتباهی هم نیست ) عسل ( خودم می دونم سوباسا ، نگران نباش قول می دم لجبازی نکنم ) بچه ها پیاده شدن . سوباسا ( پشت سر من بیاین ) سفرانسیس بوته هارو کنار زد . سفرانسیس ( هی سوباسا ، اونجا رو می بینی ، اون ور جزیره یه کشتی لنگر انداخته حتما کشتی جادوگر و مارامونه ) سوباسا ( آره دیدم ) نیکا ( حالا چه جوری بریم اونجا ) سوباسا ( عسل و نیکا شما اینجا بمونین ) عسل ( برای چی ؟؟؟ ) سوباسا ( همین کمه که شما هم گیر جادوگر و مارامون بیفتین . بعد یکی باید باشه که وقتی بچه هارو آوردیم بچه ها رو سریع با قایق خارج کنه ) عسل ( ولی نیکا ، واسه این کار کافیه ، من می تونم باهات بیام ) سوباسا ( نه نمی شه ) عسل ( لطفا سوباسا ، من این دفعه لجبازی نمی کنم ، من خوب از پس کار های عملیاتی بر می یام ، تازه اگه منم باشم شانس موفقیتمون بیش تره ) سوباسا ( از دست تو ، حوصله ی بحث ندارم ، باشه بیا ) نیکا ( خیلی خوب دیگه بچه ها برین )

ادامه دارد ...

( عجب جایی تموم شد خودمم کنجکاو موندم آخه من فلبداهه می نویسم و راستش خودمم نمی دونم چی می خواد بشه قسمت بعدی ، اما اینو می دونم که قسمت بعدی خیلی هیجانی و جالب و اکشنه )

همین الان برو فتوپویا
[ يکشنبه 22 شهريور 1394 ] [ 14:50 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 74

سوباسا ( اما ، اما نمی شه . اما نمی شه . ) نیکا ( سوباسا می دونم چقدر ناراحتی خیلی سخته می دونم ، هر چی باشه تو یه پدری ) فردا بعد از ظهر . عسل و نیکا و سوباسا توی ارشه ی کشتی نشسته بودن . سفرانسیس اومد . سفرانسیس ( سلام حالتون چه طوره ؟ ) سوباسا ( والا چی بگم ؟ استیون چی گفت ؟ تونستی چیزی پیدا کنی ؟ ) سفرانسیس ( تمام سعیمون رو می کنیم . تا الان چند جارو احتمال دادیم که تو اونجا چشمه باشه . اما هنوز هیچ چیز معلوم نیست . استیون با ما خوب همکاری می کنه . یعنی مجبوره که خوب همکاری کنه چون تنها راه نجات دیانا همینه ) سوباسا ( می دونم استیون رو درک می کنم ، نه تنها دیانا بلکه هزاران نفر دیگه هم دست مارامون و جادوگر لعنتی اسیرن ) دیــــــــــــــنگ عسل ( سوباسا گوشیت داره زنگ می زنه ) سوباسا ( یعنی کی می تونه باشه ؟ ) سفرانسیس ( نمی دونم بزار رو آیفون ) سوباسا ( بله بفرمایین ) - ( بچه های شیرینی داری سوباسا . خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم . بچه هات دست ما گروگانن . اگه کارایی که گفتم رو انجام ندی و خودتو تسلیم نکنی بچه هاتو می کشیم ... ) نیکا ( یعنی کیه ؟؟؟ ) عسل ( نمی دونم ) - ( مثله اینکه تنها نیستی سوباسا ، من دوباره با تو تماس خواهم گرفت ... ) سوباسا ( الو ، الو ، الو ..... قطع کرد ) سفرانسیس ( این حتما یکی از افراد جادوگر و مارامون لعنتی بود ) سوباسا ( لعنتی ... بچه هامو گروگان گرفتن ، از همین می ترسیدم . سانایی لعنتی ، حتی نتونستی از دو تا بچه ی کوچیک مراقبت کنی ) سفرانسیس ( اونا هیچ رحمی ندارن ) ناگهان سوباسا پا شد . عسل ( کجا ؟؟؟ ) سوباسا ( می رم خودمو تسلیم جادوگر و مارامون کنم . درسته منو می کشن . اما بچه هام زنده می مونن ) سفرانسیس ( وایستا سوباسا ، تو نمی تونی این کارو کنی ، اونا تورو زیر شکنجه های زیاد می کشن ) سوباسا ( اینو می دونم ، اما بچه هام خیلی مهم ترن ) سفرانسیس ( صبر کن سوباسا ، اگه الان بری و خودتو تسلیم کنی خودت که هیچی ، هزاران نفر دیگه جونشون رو از دست می دن ، تازه فکر می کنی جادوگر بچه هاتو ول می کنه ، اونم بچه هایی که پدرشون تویی ؟؟؟ عمرا !!! اونا رو هم می کشه ... تنها راه زنده موندن بچه هات اینه که با عقلت حرکت کنی ، نه از روی احساساتت ) نیکا ( سوباسا ... ) سوباسا ( آره راستی می گی اونا نمی زارن بچه هام زنده بمونن . اما من باید چی کار کنم ؟ من بچه هامو می خوام باید چی کار کنم ؟ ها به من بگو سفرانسیس ؟ به من بگو ؟ ) عسل ( سوباسا الان بهتره بیای یه آب به دست و صورتت بزنی ، اون موقع یکم اروم می شی ) سفرانسیس ( آره فکر خوبیه بعدش باهم حرف می زنیم ) عسل ( بزار من باهات بیام ) سفرانسیس به عسل اشاره داد سفرانسیس ( عسل تو نه ، تو خودت بیش تر اعصابشو خورد می کنی ) عسل ( چی ؟؟؟ ) نیکا ( عسل لطفا شروع نکن !!! بزار من برم عزیزم ) عسل ( باشه ) نیکا ( بیا سوباسا ) سوباسا و نیکا رفتن . سفرانسیس ( می بینی تو چه مخمصه ای افتادیم ، موندیم اول کدوم گره رو باز کنیم ، فقط بچه های سوباسا کم بود ) عسل ( درسته می دونم ، تو این شلوغی منم کم دردسر درست نکردم ، اگه به گذشته نگاه کنی می بینی منم یه دردسر بودم ) سفرانسیس ( هممون دردسر ساختیم ، منو یادت نیست ؟ من اول تو گروه جادوگر و مارامون بودم ، نمی شه گفت که تو فقط دردسر ساختی )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ دوشنبه 16 شهريور 1394 ] [ 18:51 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 73 ( ممکنه گریتون بگیره )

نیکا ( حسابی بزنش تا حالش جا بیاد ) عسل ( تو می خواستی ما رو بکشی ؟؟؟ ) بعد سوباسا یه مشت دیگه تو صورت استیون زد . ناگهان یکی قفل در خونه رو شکوند و وارد شد . سوباسا ( لعنتی این دیگه کیه ) سفرانسیس ( سوباسا ، تویی ؟ ) سوباسا ( سفرانسیس !!! تو از کجا فهمیدی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( با کمک افراد . دیر که نرسیدم ) سوباسا ( چرا یکم ، اما مهم نیست خودم از پسشون بر اومدم ، کمک کن دستو پاشونو ببنیدیم و ببریمشون به کشتی ) دو ساعت بعد .در کشتی سوباسا ( ببین استیون ما به کمکت نیاز داریم . تو جای چشمه رو می دونی نه ؟ ) استیون ( ولی چه فایده ؟؟؟ من باید انتقامم رو بگیرم )سوباسا ( اما اگه جادوگر موفق بشه و به خواستش برسه ممکنه که تو هم دوباره به شکل سی مرغ در بیای ، نمی فهمم ، چرا می خوای مقاومت کنی . تو که الان آزادی ) استیون ( من بله ، اما دیانا چی ؟؟؟ ) نیکا ( دیانا ؟؟؟ ) سوباسا ( دیانا دیگه کیه ؟؟؟ ) استیون ( دیانا همسر منه . اون تو چنگ مارامونه . اگه دست از پا خطا کنم دیانا رو می کشه ) سوباسا (لعنتی ) سفرانسیس ( اما اگه کمک کنی دیانا هم می تونیم نجات بدیم من بهت قول می دم ) استیون( اگه بلایی سر دیانا بیاد چی ؟؟ )سوباسا ( نگران نباش من اونو از چنگ مارامون نجات می دم تصمیم با خودته . ما می تونیم کمکت کنیم دیانا نجات پیدا کنه اما به شرطی اینکه تو هم به ما کمک کنی ، یا اینکه می تونی همین طوری بشینی و فقط غم و غصشو بخوری ) استیون ( مجبورم قبول کنم چاره ی دیگه ای ندارم ) سفرانسیس ( چی می دونی ؟ ) استیون ( من جای چشمه رو دقیق نمی دونم اما یه چیزایی می دونم که شاید کمکمون بکنه به چشمه برسیم ) سوباسا ( ممنونم استیون ) ناگهان یکی اومد . تق تق تق تق . نیکا ( بفرمایین داخل ) یکی از خدمه ی کشتی بود .مرد ( سلام ببخشید مزاحمتون شدم آقای سوباسا وکیلتون پشت تلفنه ) عسل و نیکا ( وکــــــــــیل !!! ) سوباسا ( ببخشید من باید برم ) نیکا ( این قضیه ی وکیل دیگه چیه ؟؟؟ ) عسل ( والا نمی دونم ) سفرانسیس ( بهتره منو تو کارمون رو شروع کنیم ) استیون ( باشه ) سفرانسیس ( اما حواست باشه دست از پا خطا نمی کنی ) استیون ( باشه ) عسل ( سفرانسیس ، مراقب استیون باش چون هنوز اون قدر بهش اعتماد نداریم ، راستی با من و نیکا کاری نداری که ؟ ) سفرانسیس ( نه می تونی بری ) عسل و نیکا از اتاق خارج شدن و رفتن سمت کافی شاپ کشتی . نیکا ( سوباسا اونجاس ) عسل ( داره با تلفن حرف می زنه ) سوباسا ( ولی تو وکیل منی !!! خوب یه کاری کن !!! یعنی هیچ کاری نمی شه کرد . به نظرت من می زارم بچه هام دست اون افریطه بمونن ، اونا بچه های منن ، من چطور می تونم بزارم اون بچه ها رو سانایی بزرگ کنه ، اونم وقتی سانایی یکی از افراد اون جادوگر و مارامون لعنتیه ) عسل و نیکا ( چــــــــــــــــــــــی ؟؟؟ سوباسا بچه داره !!! ) سوباسا ( خیلی خوب باشه . پس دوباره شکایت نامه رو بنویس . فعلا خداحافظ ) سوباسا تلفن سر جاش می زاره سوباسا ( عسل و نیکا !!! ) عسل ( سوباسا تو بچه داری ؟؟؟؟ ) نیکا ( قضیه چیه ؟؟؟ ) سوباسا ( بیاین بشینین تا بهتون توضیح بدم . ) عسل و نیکا نشستن . سوباسا ( چیزی میل ندارین ) عسل ( بزار واسه بعد ) سوباسا ( باشه . اینکه بچه داشته باشم خیلی چیز عجیبی نیست من 21 - 22 سالمه . سانایی قبلا همسر من بود . اینو که می دونستین . ما دوتا پسر دوقلو داشتیم . اسمشون دیو و هایاتاست . اما سانایی الان بچه ها رو برده و نمی ده به من . من بچه هامو می خوام . نمی خوام بچه هام کنار سانایی بزرگ شن . هم من و هم شما می دونین که سانایی عضو گروه تروریستی مارامون و جادوگره . علاوه بر این جون بچه هام تو خطره جادوگر و مارامون با من بد جوری دشمنن و می خوان منو بکشن . می ترسم به بچه هام آسیبی برسونن . اونا هنوز خیلی بچه ان . چه طور می تونم بزارم این اتفاق واسشون بیفته ) نیکا ( سوباسا واقعا واست متاسفم ) عسل ( منم همین طور ) سوباسا ( من یه پدرم . نمی تونم این اجازه رو بدم . شما همیشه فکر می کنین من گول سانایی رو می خورم و می خوام برم تسلیم جادوگر بشم . اما این طوری نیست همیشه می خواستم بچه هامو ازش بگیرم . می خواستم دوباره بغلشون کنم ) عسل (سوباسا ... ) سوباسا ( منم دوست دارم بچه هامو بغل بگیرم . نفس هاشونو حس کنم . دوست دارم باهاشون بازی کنم . اما نمی شه ... خیلی می ترسم که بچه هام تو چنگ مارامون و جادوگر بدجنس بیفتن . اونا هیچ رحمی ندارن . عسل یادته یه بار می خواستن یه بچه ی نوزاد رو بکشن اما خوشبختانه جلوشونو گرفتیم ، پس اونا به بچه های من هم رحمی نمی کنن ، مخصوصا چون که پدرشون منم . اونا خیلی بچه ان اونا خیلی کوچولو ان . طاقت نمیارن ) نیکا ( سوباسا ... )


ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ يکشنبه 15 شهريور 1394 ] [ 11:45 ] [ Asalbasa ] [ ]
برای پوست شاداب کلیک کنید
برمودا سری 71

سلام بچه ها خیلی وقت بود که ننوشته بودم . اما نیکا جون دیگه اومد . دوباره شروع می کنیم داستان رو ادامه می دیم البته یکم کندتر تا نیکا جون برسه همشونو بخونه

عسل پاشد نیکا ( عسل آروم باش ، بازم می خوای باهاش دعوا کنی ؟ ) سوباسا ( معلومه که غیر از دعوا کردن کار دیگه ای بلد نیستی ) عسل ( نیکا ، ورزشگاه کشتی کجاست ؟ ) نیکا ( چی ؟؟؟ تو با ورزشگاه چی کار داری ؟؟؟ تو سالن شماره ی 2 ) عسل ( می شه لطفا یه چوب به من بدی ) نیکا ( می خوای چی کار کنی ؟ ) عسل ( لطفا ) نیکا ( عسل ... ) عسل چوب رو برداشت و رفت به سمت ورزشگاه سوباسا و نیکا دنبالش رفتن . عسل در رو باز کرد عسل ( کیسه بکس کجاست ؟ آها پیداش کردم ) نیکا ( ببین عسل ... ) عسل ( نیکا لطفا ... ) عسل با چوب محکم زد به کیسه بکس . عسل ( می خوام حسابی عصبانیتم رو تخلیه کنم ) عسل هر دفعه محکم تر از دفعه ی پیش به کیسه بکس ضربه می زد . سوباسا ( این رسما خله ، می رم بیارمش ) نیکا ( صبر کن سوباسا ، اون کیسه بکس حکم تو رو داره ، بری جلو ممکنه تو جای اون کیسه بکس رو بگیری ) سوباسا ( خیلی خوب ، می رم بالا پیش سفرانسیس یه قهوه ای بخورم ) نیکا ( باشه برو ) سوباسا رفت پیش سفرانسیس . سفرانسیس توی ارشه ی کشتی نشته بود . سفرانسیس ( سوباسا تویی ؟؟؟ ) سوباسا ( آره ، داشتی چی کار می کردی ؟ ) سفرانسیس ( داشتم اینا رو برسی می کردم شاید بتونیم اون افریطه ی پیر و اون مارامون لعنتی رو پیدا کنیم ) سوباسا ( لازم نیست ما پیداش کنیم اون خودش سراغمون میاد ، درست مثه کنه ) سفرانسیس ( چی ؟؟ ) سوباسا ( هیچی بابا ولش کن ، قهوه می خوری ؟ ) سفرانسیس ( آره بدی ممنون می شم ، سوباسا ... ) سوباسا ( چی شده اتفاقی افتاده ؟ ) سفرانسیس (اینجا رو نگاه کن ، فکر کنم محل چشمه رو پیدا کردم ) سوباسا ( چی ؟؟؟ ) سفرانسیس ( اینجا یه جزیره ایه نزدیک به برمودا ، چشمه اونجاست ) سوباسا ( ببینم ... اما این جزیره دچار رانش زمینه !!!) سفرانسیس ( یعنی چی ؟؟؟ ) سوباسا ( بعضی از مناطق می شن روی زمین که خاکشون نرم می شه ، یعنی زیر پوستشون به نرمی گوشته ی زمینه ، گاهی وقت ها به خاطر اینکه خاک خیلی نرمه ، خاک حرکت می کنه و زیر سطح زمین خالی می شه به خاطر همین ممکنه کسی که داره راه می ره بیفته درون زمین و تا عمض هزاران متر بره زیر زمین ، این اتفاق چند بار توی یکی از شهر ها افتاده از جمله فرو ریختن یه ساختمان و فرو رفتن یک مرد توی زمین که در نتیجه تا عمق زیادی پایین رفته و مرده ) سفرانسیس ( دچار خرافه شدی ؟ ) سوباسا ( اینا همه از لحاظ علمی درستن ) سفرانسیس ( با این حساب باید مواظب باشیم پامونو داریم کجا می زاریم ، این دفعه واقعا داریم پامونو داخل قبر خودمون می زاریم ) سوباسا ( درسته ، به خاطر همین شرایط خیلی سخت می شه ، اما در عجبم که چرا چشمه اونجاست ) سفرانسیس ( شاید به خاطر وجود دریا و آب های زیرزمینی ) سوباسا ( درسته ، من می رم این موضوع رو با پدرم و بقیه در میون بزارم ) سفرانسیس ( باشه سوباسا ) در همین حال نیکا ( عسل ... ) عسل از خستگی افتاد زمین . عسل ( دیگه عصبانی نیستم ) نیکا ( نه توروخدا باش ) عسل ( وای واسه خودم یه پا بکسور شدم ) نیکا ( خیلی خوب پاشو دیگه ) ناگهان صدا در همه جا پیچید - ( خشکی ، خشکی ) دو ساعت بعد . نیکا و عسل و سوباسا و سفرانسیس روی ارشه ی کشتی بودن . نیکا ( واقعا می خوایم به چنین جایی بریم ؟ ) سوباسا ( شما می خواین نیاین ولی من می رم ) سفرانسیس ( سوبا آروم باش بزار همه چی با آرامش حل بشه ) سوباسا ( خیلی خوب دیگه پیاده شین بعدا در رابطه با موضوع اون جزیره با هم حرف می زنیم ) همه از کشتی پیاده شدن و رفتن جزیره رو گشتن . نیم ساعت گذشت ...

ادامه دارد ....

بچه ها ببخشید این سری واقعا کسل کننده بود ، اما خیلی وقته ننوشته بودم ، مجبور بودم واسه اینکه داستان رو تو روند هیجانی بندازم این مسیر رو طی کنم . سری بعدی خیلی خیلی جالبه ، از دستش ندین

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 7 مرداد 1394 ] [ 12:43 ] [ Asalbasa ] [ ]
Latest articles
Pages
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب کاغذ دیواری مجله اینترنتی دلنا آپلود عکس رایگان انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی
بستن تبلیغات [X]