• Cougar

    خواص عجیب لوبیا

  • Lions

    متن تصویر

  • Snowalker

    متن تصویر

  • Howling

    متن تصویر

  • Sunbathing

    متن تصویر

داستان طنز سوباسا و بجه هاش سری 10 ام (بعد از 7 ماه سکوت )

سوباسا شب رو توی زندان موند . گرچه زندانی ها اونو به چشم یه آدم فیس فیسی می دیدن . صبح سوباسا از خواب پاشد ناگهان در زندان رو باز کردن .

- سوباسا اوزارا ملاقاتی داریوکیلته

- خیلی خوب فهمیدم چرا این طوری نگاه می کنی ؟؟؟

پنج دقیقه ی بعد

وکیل ( سوباسا بگو ببینم قضیه چیه . اصلا به تو نمیاد مرتکب قتل یا جنایت شده باشی ) سوباسا ( والا من دیشب توی پارک بودم ، نکنه یه دزده هم دیشب دقیقا همون جا بود ، فکر کردن من دزدی چیزی هستم منو گرفتن ) وکیل ( خخخخخخخ ... حالا نصف شبی تو پارک چی کار می کردی ؟؟؟ ) سوباسا ( اخراج شدم ) وکیل ( از کجا ؟؟؟ فدراسیون ؟؟؟ آها ... نکنه که دوپینگ کرده بودی ؟؟؟ ... بعنی الان ورشکست شدی ؟؟؟ ) سوباسا ( نه از فدراسیون اخراج نشدم ) وکیل ( پس از کجا احراج شدی ؟؟؟ کی اخراجت کرده ؟؟؟ ) سوباسا ( زنم ) وکیل ( از کجا ؟؟؟ ) سوباسا ( زنم ، منو از خونه انداخته بیرون ) وکیل ( چراااا ؟؟؟ البته حق داره چون تو رسما یه دیوونه ای ، تیمارستان که رفتی ، آرایش هم که کرده بودی .... خخخخ ... ولی انصافا خوشگل شده بودی ) سوباسا ( من نه ، اون دیوونست . دیروز توی صدا و سیما برنامه داشتم ،اقای مجری گیر داده بود به من ولمم نمی کرد ، زنم هم می گفت تو مجری رو بیش تر از من دوست داری ) وکیل ( بیچاره بچه هات الان حتما دلشون واسه باباشون تنگ شده ) سوباسا ( چی داری می گی ؟؟؟ با همکاری بچه هام منو از خونه انداختن بیرون ) وکیل ( چقدر تو بی احساسی سوباسا واقعا برات متاسفم ، من دیگه وکیل تو نمی شم ) سوباسا ( ای خدا ، چرا همه این طور می کنن ؟؟؟ یا من دیوونه ام یا اینا ... )

ادامه دارد...

سلام . راستش الان خیلی حس طنز نوشتن نداشتم . اما به خاطر بازدید های شما خوانندگان و کاربران این وب گذاشتم . ممنونم از شما .

همین الان برو فتوپویا
[ دوشنبه 1 شهريور 1395 ] [ 12:45 ] [ Asalbasa ] [ ]
داستان طنز سوباسا و بچه هاش سری 9 ام

سوباسا رفت . سوباسا ( لعنتی حتی نذاشت کیف پول و کارت بانکیمو بردارم شب برم هتل بمونم !!! مثل اینکه امشبو باید تو پارک بخوابم ) نصف شب بود . ناگهان صدای آژیر پلیس اومد . سوباسا از خواب پرید . سوباسا ( چی شده این وقت شب ؟؟؟ ) ناگهان یه نفر بدو بدو اومد سراغش . مرد ( آقا می دونی کوچه ی اندیشمند دقیقا کجاست ؟ ) سوباسا ( خوب ... ) ناگهان پلیس از هر طرف حمله کرد و مرد رو دستگیر کرد . سوباسا ( چی شده آقای پلیس ؟ ) پلیس ( من نمی دونم تو باید به من بگی چی شده ؟؟؟ حالا با قاچاقچی ها همکاری می کنی ؟؟؟ ) سوباسا ( چی می گین من قاچاقچی نیستم !!! من سوباسا اوزارا هستم !!! شما روزنامه نمی خونین ، اخبار نگاه نمی کنین ؟؟؟ ) پلیس ( هر کی می خوای باش ، تو زندان آّب خنک خردی حالت جا میاد ) سوباسا ( اما من خونه زندگی دارم ، چی کار می کنین ... ) پلیس نگاهی به پتو و بالش سوباسا کرد پلیس ( خونه زندگی داری نه ؟؟؟ ) سوباسا ( سو تفاهم شده ... من ... ) پلیس ( تازه تو با این قاچاقچی هم بودی ) سوباسا ( نه راستش من اینو اصلا نمی شناسم ... ) پلیس ( ساکت شو ) سوباسا رو بردن اداره ی پلیس . سوباسا ( باور کنین من قاچاقچی نیستم ... من کاری نکردم ... ) سروان ( ببریدش ) سوباسا ( من سوباسا اوزارا هستم .... باور کنین ) سروان ( این رسما دیوونست ، توهم زده ، سوباسا اوزارا کجا این کجا ؟؟؟ حالا یکم شبیش شدی دلیل نمی شه که خودش باشی !!! اگه سوباسا اوزارا بودی که الان تو خیابون بدون خونه و سرپناه نبودی ) بعد همه خنیدن . سوباسا ( باور کنین جریانش طولانیه ) سروان ( کافیه !!! اینو بندازین زندان ) سوباسا ( نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه !!! )

این قسمت خیلی طنز نبود چون مقدمه ای برای قسمت های بعدی بود

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ پنجشنبه 8 بهمن 1394 ] [ 11:59 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه هاش داستان طنز قسمت 8

سوباسا ( خدایا ، به من صبر بده و به اینا هم عقل بده !!! ) سوباسا رفت و در خونه رو باز کرد . سانایی و ماریا ( کجا ؟؟؟ ) سوباسا ( می رم یه نشست خبری دارم ) سوباسا رفت به نشست خبری . مجری ( سلام به همه ی شما بینندگان محترم ، یه نشست خبری داریم با اعضای تیم ملی ژاپن ، از اینجا شروع می کنیم ، لطفا خودتون رو معرفی کنید ) سوباسا ( من سوباسا اوزوارا هستم ) مجری () سوباسا ( )مجری ( اعه واقعا خودتی ؟؟؟ جون من راستشو بگو ؟؟؟ به منم امضا می دی ؟؟؟ ) سوباسا ( چـــــــــی ؟؟؟ ) مجری ( وای با من عکس می گیری ) سوباسا ( آقای مجری خودت منو آوردی اینجا حالا می گی واقعا خودتی !!! ) مجری ( شوخی کردم ، بریم سر اصل مطلب ) سوباسا ( خدا امروز همه می خوان مارو دیوونه کنن ) مجری ( ) سوباسا ( چیه چرا این جوری نگام می کنی ؟؟؟؟ ) مجری ( ... آخه می دونید آقای سوباسا.... ) سوباسا (این چه نگاهیه آقای مجری ؟؟؟؟؟ جواب منو بده ؟؟؟؟ ) مجری ( این نگاه .... نگاه ...عاشقونست ) سوباسا ( چی ؟؟؟؟ آقای مجری تو هم حالت خرابه ها ... آقا برنامه رو نگه دار .... هی داری تو هم فیلم می گیری ، من کمدین نیستم آقا جعمش کن ... ) شب در خونه . دیییییییینگ . سانایی ( پسرم برو ببین کیه ) دیو ( باشه مامان ) دیو و هایاتا و دایچی در رو باز کردن . دیو ( سلام بابایی ) سوباسا ( سلام پسرای گلم ... چی شده ؟؟؟ چرا نمی زارین بیام تو !!! بکشین کنار بزارین بیام تو ) هایاتا ( بابایی ، مامانی خیلی عصبانیه از دستت ) سوباسا ( دیگه برای چی ؟؟؟؟؟؟ ) سانایی ( اومدی سوباسا ) سوباسا ( آره اومدم چطور مگه ؟؟؟ ) سانایی ( سوباسا منو دوست داری ؟؟؟ ) سوباسا ( آره ، مگه چی شده ؟؟؟ ) سانایی ( سوباسا تو اون آقای مجری رو بیش تر از من دوست داری !!! ) سوباسا ( چی ؟؟؟!!! مگه می شه ؟؟؟ من !!! آقای مجری !!! ) سانایی ( خودم دیدم امروز چه جوری نگات می کرد ) سوباسا ( اونم مثله شما ها دیوونه بوده ) ناگهان سانایی رفت بالا سوباسا ( کجا می ری ؟؟؟) سانایی با پتو و بالش بر می گرده . سانایی ( بیا اینم پتوت ، اینم بالشت ) سوباسا ( این یعنی چی ؟؟؟ ) سانایی ( بــــــــیــــــــرون ) سوباسا پتو و بالششو بر می داره و می ره بیرون . سانایی هم درو محکم می بنده . سوباسا از بیرون نگاهی به بالا می ندازه بچه ها از پنجره ی اتاقشون داشتن نگاش می کردن و بهش شکلک در میاوردن . بچه ها ( ) سوباسا ( ای شما رو بگم چی بشین ... )

ادامه دارد ...

بچه ها این چند روزه درس نداشتم اما بعدا ممکنه کمتر بیام تو سایت و شاید دیر به دیر پست بزارم اما نگران نباشین نیکا جون هست . این داستان رو ادامشو حالا حالا ها نمی خواستم بزارم اما با هواداران زیادی روبرو شدم و این بود که به خاطر شما گذاشتم .

همین الان برو فتوپویا
[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 21:04 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه هاش داستان طنز قسمت 7

سوباسا ( سانایی سلام . چی شده اومدی اینجا ؟ ) سانایی ( سلام پاسبورتم رو جا گذاشته بودم عزیزم ) سوباسا ( عزیزم بهت گفته بودم که همه ی وسایلت رو بردار ) سانایی ( عزیزم انگار از دیدن من خوشحال نشدی . من همین الان رسیدم خونه فقط وقت کردم بچه ها رو ببینم حتی نرفتم بالا ، چند دقیقه دیگه هم می رم ، مجبور شدم با یه پرواز دیگه بیام ) سوباسا ( جدا ؟؟؟ من خیلی از دیدنت خوشحال شدم ) دیو ( پس کجا موند رفت طناب بازی رو بیاره ) سانایی ( کی عزیزم ؟ پرستار بچه ؟ ) سوباسا ( سانایی پرستار بچه تو مرخصیه ) سانایی ( اوه جدا ) دایچی ( پس کجا موند ) سانایی ( کی پسرم ؟ ) هایاتا ( خاله ... ) ناگهان ماریا از بالا میاد ماریا ( سلام بچه ها من برگشتم اینم طناب با... ) سانایی ( مــــــــــــــــــــــــــــــــــــاریا !!!! ) ماریا ( سانایی .... ) سانایی ( اینجا چی کار می کنی ، حتما دلت واسه سوباسا جونت تنگ شده بود ) ماریا ( نه من اصلا سوبا رو ندیدم تازه دارم می بینمش داشتم با بچه ها بازی می کردم ) سانایی ( یا شایدم اومدی مدیر تیم بشی ، یا می خوای درجه ی منو بگیری ، یا اصلا قست داری جای منو بگیری ) سوباسا ( سانایی آروم باش . تو همیشه با ماریا کل کل داشتی . لطفا . من اصلا روحمم خبر نداشتم باور کن . ) دیو ( آره بابایی تو تیمارستان بستری بود . همش هم خودشو شبیه پری دریایی می کرد ) سانایی ( این قضیه ی تیمارستان چیه ) سوباسا ( من ... ) سانایی ( ) ماریا ( ) دیو و هایاتا و دایچی ( ) و در نهایت سوباسا ( )

ادامه دارد بعدا ادامه ی قسمت 7 رو می نویسم بعد می ریم سر قسمت 8

همین الان برو فتوپویا
[ يکشنبه 1 شهريور 1394 ] [ 10:26 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه های زلزلش قسمت 6

سلام بچه ها . من دیدم که پست های جدید که می زارم خیلی محبوبیت نداره . فهمیدم که اشتباه می کردم که مطالبی می زاشتم که کسی دوست نداره . اما باتوجه به آمار مطالب محبوب می خوام ادامه ی داستان طنز سوباسا و بچه های واقعا زلزلش رو بزارم . امیدوارم که حسابی بخندید .

ناگهان سوباسا چشاشو وا کرد . یه دیوونه داشت اونو نوازش می کرد و می بوسید . دیوونه ( ببین با بوسه ی من اثر جادو رفت ) سوباسا ( اینجا چه خبره ؟؟؟ آقا اشتباه گرفتی چند بار بگم بنده نه پری دریاییم ، نه سیندرلا هستم ، نه زیبای خفته ام و نه هیچ کس دیگه ) دیوونه ( پس تو سفید برفی هستی ) سوباسا ( آقا ولم کن ، از من واسه شما فرشته در نمیاد ) دیوونه ( یعنی چی ؟؟؟ ) سوباسا ( فکر کن من سفید برفی باشم . اصلا می شه ؟؟؟ با این صدای کلفت و مردونم ، می خوام با پرنده ها آواز بخونم ؟؟؟ ) دیوونه ( ولی پوستت سفیده ، تازه موهات و رنگ چشمت هم سیاهه ، دامن هم که پوشیده بودی ، حتما سرما خوردی سفید برفی من که صدات این جوری شده ) سوباسا ( خدا به من صبر بده . ) یه دیوونه ( نه اون سفید برفی نیست ، اون گرگه که شنل قرمزی رو خورده ) ناگهان همه به سوباسا حمله کردن سوباسا ( کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک !!!! ) دکترای تیمارستان در رو وا کردن و سوباسا رو نجات دادن . یک ساعت بعد . دکتر ( ببخشید آقای سوباسا کاملا اشتباه شده بود ، حرفهای شما اثبات شد که کار شیطون کوچولوهاتون بوده ) سوباسا ( خوشحالم که اثبات شد ، من که واقعا مردم اون تو ، اگه یکم دیگه می موندم واقعا فکر می کردم پری ام . )دکتر ( شما می تونید برید ، به بچه های شیرین و بامزتون هم سلام منو برسونید ) سوباسا ( شیرین و بامزه !!!! بیش تر شبیه میمون کوچولو های زشت می مونن ) دکتر ( آقای سوباسا شما به خاطر اینکه با بچه هاتون انقدر بد رفتار کردین اونا این بلا رو سرتون آوردن ) سوباسا ( با اجازه ) سوباسا با عصبانیت از تیمارستان خارج شد و به خونه رفت . در خونه رو باز کرد بچه ها ... ناگهان چشاش گرد موند...

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 28 مرداد 1394 ] [ 12:48 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه های زلزلش . قسمت 5 ( داستان تمیدید شد )

سلام بچه ها اینو یه بار نوشته بودم همین که می خواستم بفرستم دستم خورد همه چی رفت

.روانپزشک ( این پسره ی خل و چل رو بی هوشش کنیم ) سوباسا رو بی هوش کردن . ناگهان سوباسا چشاشو وا کرد و خودشو توی یه چهار دیواری دید . چند تا دیوونه هم توش بودن . سوباسا ( من کجائم ؟؟؟ نکنه اینجا تیمارستانه ؟؟؟ ) دیوونه ( ای دختر خانوم خوشگل سلام ) سوباسا ( اشتباه گرفتی ) دیوونه ( نه تو دامن پوشیدی ، موهاتم که مثله راپانزله ، تو کی هستی ؟ راپانزل ؟ سیندرلا ؟ یا .... فهمیدم تو پری دریایی هستی ) یه دیوونه ی دیگه ( من دارم خواب می بینم یا تو بهشتم . پری دریایی اومده به دیدنم ) سوباسا ( من پری مری نیستم و زود هم از اینجا می رم ) دیوونه ( نه خیرم تا هزار و یکشب باید واسم قصه بگی ) سوباسا ( امیدوارم تو تو هزارو یکمین شب نمی ری تو تو همین یکمین شب بمیری ) سوباسا درو محکم زد . سوباسا ( همه چی یه سوء تفاهم بوده ) دیوونه ( آره سوء تفاهم پیش میاد ولی نه این همه تلخ و زیاد باید تنها بمونی با خودت ... ) سوباسا ( من بی تقصیرم ) دیوونه ( تقدیر بی تقصیر نیست ، با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی باید تورو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی ... ) سوباسا ( نـــــــــــــه ) دیوونه ( نه ، نه این قرارمون نبود تو بی خبر بری من خسته شم که تو بی همسفر بری نه نه ... ) سوباسا ( کمـــــــــــــــــک ) دیوونه ( کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم به بوی عاشقی شعر خوش ماندن بخوانم ... ) سوباسا ( اینجا واقعا دیوونه خونست ) دیوونه ( مشاعرم رو حال می کنی با یه دل دیوونه ... ) سوباسا ناگهان از حال رفت .

ادامه دارد ...

ببخشید کم شد . زیاد نوشته بودم . دستم خورد رفت . دوباره نوشتم . تاریخشم تمدید شد اگه دوست ندارین تمدید شه بهم بگین

همین الان برو فتوپویا
[ دوشنبه 26 مرداد 1394 ] [ 13:16 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه هاش قسمت چهارم

مربی ( همینه دیگه وقتی کسی تو سن کم بابا بشه این جوری می شه ، این طفل معصوم ها رو نگاه کن ، چه طوری دلت میاد سوباسا ) مربی بچه ها رو نوازش کرد . بچه ها ( مرسی عمو ) مربی سرشو برگردوند . بچه ها به سوباسا زبون درازی کردن و با شررارت بهش شکلک در آوردن . سوباسا ( نگاه کن دارن منو مسخره می کنن ) مربی برگشت و بچه ها رو در حالی که معصومانه داشتن نگاش می کردن دید . مربی ( سوباسا تو دیوانه ای پسر ، برو دیرت نشه ) سوباسا ( باشه ) مربی رفت . سوباسا ( بچه ها بریم ؟ ) اما بچه ها زدن زیر گریه . سوباسا ( چی شده ؟ ) هایاتا ( بابایی تو مارو نمی خوای ، چون ما تورو خیلی اذیتت می کنیم ، همش آرایشت می کنیم ) دیو ( تو دیگه مارو دوست نداری ) سوباسا بچه ها رو بغل کرد سوباسا ( مگه می شه که من شما رو دوست نداشته باشم من از همه چی بیش تر تو دنیا شما ها رو دوست دارم حالا بریم ) دایچی ( می شه کیفت رو بدی من بیارم ) سوباسا ( آخه خسته می شی ) دایچی ( نه لطفا ) سوباسا ( باشه عزیز دلم ) دایچی یه چشمک به دیو و هایاتا زد . اما سوباسا متوجه نشد . سوباسا رفت رختکن و خبر نداشت که دایچی لباس فوتبال سوبا رو عوض کرده . دییییییییییییینگ . سوباسا ( گوشیم زنگ می زنه یعنی کیه ) سوباسا همون طوری که داشت لباس هاشو عوض می کرد به گوشی جواب دار سوباسا ( الو ، الو ) - منم سوباسا ( شما ؟؟؟ ) سوباسا خبر نداشت که دایچی داره پشت تلفن حرف می زنه . و حتی متوجه نشد که به جای شلوارک داره دامن می پوشه . ناگهان دیو و هایاتا اومدن و دست سوباسا رو گرفتن ( بابایی ، بابایی ، بریم دیگه ، زود باش دیگه بابایی ) سوباسا ( باشه بچه ها ، یه لحظه وایستین ببینم تلفن کیه ) سوباسا متوجه نشد که دامن پوشیده و همون طوری اومد جلوی تماشاچیا ناگهان همه خندیدن . مربی ( این پسره رسما دیوانست ) سوباسا بازم متوجه نشد . سوباسا کنار هم تیمی هاش وایستاد تا اتوبوس بیاد . سوباسا ( خیلی خوب اتوبوس اومد پس سوار شین ) مربی ( سوباسا تو با اون ماشین برو .) سوباسا رفت داخل ماشین نشست اما همینکه نشست فهمید که این ماشین تیمارستانه . سوباسا از پشت پنجره نگاه کرد . بچه ها داشتن واسش دست تکون می دادن . سوباسا یه نگاه به خودش کرد و دامن رو تو تنش دید سوباسا یه جیغ بنفش کشید ( نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ) ناگهان دو نفر سوباسا رو از پشت گرفتن . سوباسا ( من دیوانه نیستم . همش تقصیر اون بچه های شیطونمه ) روانپزشک ( ساکت شو ، اون بچه ها اون قدر کوچولوئن که آزارشون به مورچه هم نمی رسه ) سوباسا ( دروغــــــــــــه ، دروغــــــــــه ) روانپزشک ( ظاهرا این پسره وضعیتش خیلی وخیمه باید تهت مراقبت های ویژه قرار بگیره ) سوباسا ( من دیوانه نیستم ، واقعا راست می گم نــــــــــــــــــــــــــــه !!! )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ شنبه 24 مرداد 1394 ] [ 18:36 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه هاش ( داستان طنز 5 قسمتی ) قسمت 3
کلمنتی ( سوباسا آخه از دست تو یه روز آرایش می کنه ، یه روزم پر در میاره و می شه خروس ) سوباسا ( بفرمایید تو ) لیبائو ( مرسی خیلی مزاحم نمی شیم ، الان خانومت هم خونه نیست ، البته تو واسه خودت یه پارچه خانومی . ماشالا خونه رو ببین داره برق می زنه ) سوباسا یه نگاهی به اطراف انداخت . کفش از بالای لوستر آویزون بود ، لباسها پخش روی زمین بودن ، آشپز خونه هم طبق معمول بهم ریخته بود . سوباسا ( بله ... ) گونزالس ( می خواستیم بگیم فردا صبح بیا مسابقه ی بین بارسا و رئاله . تو هم مهاجم وسطی ، گفتیم یادآوری کنیم و همین که یه حالتو بپرسیم ، آخه از دفعه ی پیش و اون آرایش کردنت خیلی خاطرات خوبی نداریم ) سوباسا ( بعله متوجه شدم ) آلمینیوم ( دیگه ما بریم خداحافظ راپانزل ) سوباسا ( خداحافظ ) سوباسا رفت بالا بچه ها خوابیده بودن . ساعت 3 شب بود . ناگهان سوباسا با صدای داد و فریاد بچه ها بیدار شد سوباسا ( اینجا چه خبره ؟؟؟ ) دایچی ( بابایی این جا لولو خرخره هست می خواد مارو بخوره ) سوباسا ( بخواب پسرم هیچی نیست ، واسه اطمینانت چراغو روشن می کنم) سوباسا چراغ رو روشن کرد ناگهان سوباسا یه جیغ بنفش کشید . بچه ها خندیدن . دایچی رفت و پارچه ی روی رخت آویز رو برداشت . دیو ( بابایی لولوخرخره کدومه ، این کار ما بوده تازه فیلمتم گرفتیم ) سوباسا دنبال دایچی رفت که تبلت رو از دستش بگیره تا مبادا دوباره تو شبکه های اجتماعی پخشش کنه . اما بچه ها مثل اینکه داشتن دست رشته بازی می کردن . هر کی دوربین رو می گرفت یه قسمت از کار رو انجام می داد . و ناگهان هایاتا فریاد کشید ( هـــــــــــــــــــــــــــــــــورا تموم شددددددددددددددددددددددددد ) سوباسا ( بازم بیچاره شدم ، اخه خدا من چقدر بدبختم . ) دیو ( بابایی عصبانیی ) سوباسا ( معلومه که اعصابم خورده ) بچه ها زدن به گریه سوباسا ( خیلی خوب باشه ، باشه پسرای من ، باشه عزیزای دل من ، گریه نکنین اشکال نداره ، حالا بیاین بخوابین ) فردا صبح . سوباسا می خواست بره فدراسیون اما موند بچه ها رو چی کار کنه . که مجبور شد با خودش ببره . سوباسا و بچه ها از ماشین پیاده شدن . خبرنگار ها سریع دور سوباسا جمع شدن . خبرنگار ( آقای سوباسا ، شما مثل اینکه دیشب ...) سوباسا با عصبانیت ( آره یه جیغ بنفش کشیدم ) خبرنگار ( اون روز ... ) سوباسا ( آره آرایش کردم می فهمین من مثل باربی آرایش کردم دیگه خسته شدم هر روز اینو ازم می پرسین . حالا مزاحم این خانوم محترم نشین وقتش خیلی کمه ، یه ثانیه هم یه ثانیست ، بزارین رد شه ) خبرنگار ( کدوم خانوم محترم ؟ ) سوباسا ( چقدر تو خنگی منظورم خودم بودم ) سوباسا رفت و داخل شد . مربی تیم ( سلام سوباسا می بینم که بچه هاتو آوردی ، چقدر شیرینن ) سوباسا ( جدیدا مثل فل فل شدن ) مربی تیم ( سوباسا چه طوری می تونی به این بچه های بی گناه معصوم بگی مثل فل فل شدن ، تو از اون جایی که خیلی تلخی و طعم ماهی گندیده می دی فکر می کنی همه مثله تو تلخن ) سوباسا ( ببخشید اما اگه من ماهی گندیده ام اینها هم بچه های منن . پس اینا هم ماهی کوچولو های گندیده ان ) ادامه داد
همین الان برو فتوپویا
[ پنجشنبه 22 مرداد 1394 ] [ 12:00 ] [ Asalbasa ] [ ]
سوباسا و بچه ها داستان طنز . قسمت دوم
داستان طنز

یادتونه سری قبل داستان طنز رو . درباره ی سوباسا و بچه های دوقلوش بود . حالا سری دوم . اگه اون سری رو نخوندید اون سری به این سری خیلی ارتباطی نداره ، مثلث برمودا که نیست تازه تو سری 72 باشیم اونم تازه ماجرا داره شروع می شه ، داستان طنزه .

این قضیه ی برمودا رو هم باید هرچی زود تر تمومش کنیم شده سریال ترکیه . نظر شما چیه ؟؟؟ چند بار تمومش کردیم اما حوصلومون سر رفت دوباره ماجرا رو شروع کردیم .

یک شب تابستونی بود . سانایی می خواست یه مدت به ژاپن پیش فامیل هاش . سوباسا ( همه ی وسایلت رو جمع کردی ؟ ) سانایی ( آره جمع کردم ، من امشب ساعت 12 پرواز دارم . حواست به بچه ها باشه ها . دایچی عادت داره فقط رو بالش خودش بخوابه ، دیو مرغ دوست نداره ، هایاتا هم شب ها عادت داره حتما یه لیوان شیر بخوره . یادت نره ) سوباسا ( نه یادم نمی ره چه قدر سفارش می کنی ) سانایی ( آها یه چیز دیگه ، مربوط به خودته ) سوباسا ( مگه منم بچه ام ؟؟؟؟ ) سانایی ( لطفا وقتی که من نیستم آرایش نکن ) سوباسا ( مگه دیوونه ام ؟؟؟ ) سانایی ( اگه نبودی که دفعه ی پیش که بچه ها رو بهت سپرده بودم آرایش نمی کردی ) سوباسا ( عجب گیری کردیما ، اون دفعه مجبور شدم آخه آروم نمی شدن ) سانایی ( امیدوارم این دفعه مجبور نباشی ) سوباسا ( خیلی خوب برو ، نگران نباش هنوز اون قدر خل نشدم که دوباره خودمو دلقک کنم ) سانایی ( امیدوارم ، خداحافظ ) سوباسا ( خداحافظ ) از اینجا بود که داستان طنز ما و بدبختی های سوباسا شروع شد . ساعت 8 شب بود . پرستار بچه ( ببخشید آقای سوباسا من واسه مدتی باید برم ، مادربزرگم مریضه ) سوباسا ( آخه من دست تنها با این بچه های آتیش پاره چی کار کنم ؟ ) پرستار بچه ( ولی من قبلا بهتون اطلاع داده بودم !!! یادتونه ) سوباسا ( ای وای یادم رفته بود ، باشه ، امیدوارم مادربزرگتون حالش خوب بشه ) پرستار ( خیلی ممنونم ) سوباسا ( حالا کی می ری ؟ ) پرستار ( همین الان ) سوباسا ( باشه ) پرستار بچه ها رفت . بچه ها گریه کردن . سوباسا رفت اتاقشون . سوباسا ( سیس آروم باشین ، لطفا ، بچه ها من پیشتونم ) دیو ( آخه مامانی هم که رفت خاله هم که رفت ما اینجا حوصلمون سر می ری ) سوباسا ( گریه نکنین ) دایچی ( داداشی من دستشویی دارم ) دیو ( بابایی منم ) هایاتا ( منم ) سوباسا ( هر سه تون باهم ؟؟؟؟؟ ) بچه ها یک صدا ( بــــــــــــــله ) سوباسا ( بدبخت شدم رفت ) هایاتا ( چی بابایی ؟ ) سوباسا ( هیچی گفتم که چقدر خوشحالم ) بچه ها بدو بدو رفتن . دایچی ( اول من ) هایاتا ( نه خیرم اول من ) دیو ( هیچ کدومتون اول من ) سوباسا ( بسه بچه ها تمومش کنین ) دیو ( من باید اول برم ) هایاتا ( نه خیرم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــن ) سوباسا ( باشه شما ده بیسی چهل کنین ببینین کی اوله )بچه ها ( ده بیسی چهل پنجاه شصت و.... ) سوباسا ( وای کارم درم اومد ، این شانس منو بگو ) یک ساعت بعد سوباسا ( خوشحالم که پروژمون تموم شد ) هایاتا ( بابایی چه پروژه ای ، مگه طرح جدیدی واسه فدراسیون ریختن ؟ ) سوباسا ( نه طرح جدیدی واسه بدبختی من ریختن ) دیو ( یعنی چی ؟ ) سوباسا ( هیچی ولش کنین ) هایاتا ( من خوابم میاد ) دایچی ( منم همین طور ) دیو ( بریم بخوابیم ؟ ) سوباسا ( باشه بریم عزیزای من ) هایاتا ( بابایی امشب پیشمون بخواب مامانی و خاله نیستن خیلی می ترسیم ) سوباسا ( باشه حتما مگه می شه که من شما رو نخوام ) بچه ها رفتن تو بغل سوبا تا بخوابن ناگهان دایچی یه بالش به طرف هایاتا پرت کرد هایاتا هم خندید و اونم یه بالش به طرف دایچی پرت کرد دیو ( منم میام ) دیو هم یه بالش به سوباسا پرت کرد سوباسا ( به من بالش پرت می کنی ) سوباسا هم با بچه ها حسابی گرم شد . اتاق شده بود پُر پَر . ناگهان زنگ خورد درررررررررررررررررررررررررررررینگ سوباسا رفت درو باز کرد دوستاش بود . کلمنتی ، آلمنیوم ، گونزالس و لیبائو . ناگهان همه خندیدن . سوباسا ( چی شده ؟ ) گونزالس ( شبیه خروس شدی ، موهات که همیشه سیخ سیخیه الانم که بهم خورده شبیه تاج خروس شده ، ماشالا پرم که در آوردی ) سوباسا لباسش رو تکوند سوباسا ( داشتم با بچه هام بازی می کردم ) آلمینیوم ( سانایی خانم بیچاره که دوباره تو رو وتنها گذاشت ، دفعه ی پیش هم که یادته آرایش کرده بودی ، پر ها کامل از روت نریخته موهاتم که این طوریه ، خوبه من کچلمو مثه تو راپانزل نیستم ، تازه تو یه بار آرایشم کرده بودی ) سوباسا ( بعله متاسفانه درسته )

ادامه دارد ...

همین الان برو فتوپویا
[ چهارشنبه 14 مرداد 1394 ] [ 13:13 ] [ Asalbasa ] [ ]
بابابی دوست داریم ( از طرف بچه های سوباسا )

این هم یک عکس از سوباسا و بچه هاش

می خوام یه داستان خیلی خنده دار از سوباسا و بچه هاش بنویسم . این مدت دادشم رفته اسپانیا پیش سوباسا و سانایی .

اسامی بچه ها : دیو : پسر سوباسا - هایاتا : پسر سوباسا - دایچی : برادر کوچولوی سوباسا .

گونزالس ( سوباسا راستی بچه هات مبارکه ) سوباسا ( مرسی . ) گونزالس ( اوضاع چطوره ؟ ) سوباسا ( والا چی بگم . ) آلمینوم ( گونزالس زود باش دیگه ) گونزالس ( اومدم ) سوباسا ( خداحافظ ) سوباسا رفت خونه . تق تق تق . سانایی ( دایچی برو در رو باز کن ) دایچی ( چشم ) دایچی در رو باز کرد . سوباسا بود با 10 بسته پوشک تو دستش اومد خونه . بچه ها پریدن تو بغلش . سوباسا ( سلام ) سانایی ( سلام . زود اومدی خونه . امروز زود تعطیل شدی . هنوز ساعت 11 صبحه . همیشه شب میومدی .) سوباسا ( درسته چون امروز تعطیله ) سانایی ( خوب شد امروز می خواسم برم مهمونی مونده بودم بچه هارو با خودم ببرم یا نبرم . حالا که زود اومدی خونه از بچه ها مراقبت کن . من نیم ساعت دیگه می رم . ) از اینجا بود که بدبختی های سوباسا شروع شد . نیم ساعت بعد سانایی رفت .بعد از اینکه سانایی رفت بچه ها مدام بهونه می گرفتن و گریه می کردن . سوباسا هرکاری کرد نتونست آرومشون کنه . سوباسا ( چی کار کنم که گریه نکنین ؟ ) دیو ( بابایی اگه می خوای گریه نکنیم باید باهامون بازی کنی ) سوباسا ( باشه . توپو بردار بریم فوتبال بازی کنیم ) هایاتا ( نه بابایی فوتبال نه . ) سوباسا ( پس چی ؟؟؟ ) دایچی ( باربی بازی !!! ) سوباسا ( باربی بازی دیگه چیه ؟؟؟!!! ) دایچی ( خوب بهت یاد می دیم ) بچه ها وسایل آرایش سانایی رو آوردن . سوباسا ( چی کار می خواین بکنین ) دیو ( می خوایم تورو آرایش کنیم ) سوباسا ( منو !!! نه این نمی شه ، یه بازی دیگه ) ناگهان بچه ها دوباره شروع کردن به گریه کردن و جیغ کشیدن . سوباسا ( بچه ها خواهش می کنم ) دایچی ( اگه می خوای جیغ نکشیم بزار آرایشت کنیم ) سوباسا ( نه نمی شه ) سوباسا رفت روی مبل نشست و روزنامه رو باز کرد سوباسا ( ببینم چی راجع من و بقیه نوشته ) اما بچه ها مدام صداشون رو بالا می بردن بچه ها ( یوهووو هووو ا ا ا بو یو هووهو اااا ) اما سوباسا سعی می کرد اعتنایی نکنه . اما کار به جایی رسید که همسایه ها اعتراض کردن . بالاخره بعد یک ساعت سوباسا تسلیم شد . سوباسا ( باشه قبوله فقط جیغ و داد نکشین ) هایاتا ( مرسی بابابی ) بچه ها جعبه ی آرایش رو آوردن و سوباسا رو آرایش کردن . نیم ساعت گذشت . سوباسا ( تموم شد حالا می تونم برم صورتمو بشورم ؟؟؟ ) هایاتا ( بله بابایی ) سوباسا وقتی داشت می رفت صورتشو بشوره متوجه نشد که دایچی از صورتش عکس گرفته بود . و بعدا اونا رو شپتو شبکه های اجتماعی گذاشته بود . سوباسا صورتش رو شست . سوباسا ( ببینین منو به چه روزی انداختین شبیه دلقک ها شدم خوب دیگه منم به قولم عمل کردم پس حالا آروم بشین ) دیو ( آخه بابایی گشنمونه . غذامی خوایم ) سوباسا ( باشه الان می رم از بیرون می گیرم ) دیو ( غذای حاضری نمی خوایم غذای خونگی می خوایم ) سوباسا ( حالا این دفعه رو غذای بیرون رو بخورین مامان میاد واستون غذا می پزه باشه پسرای گلم ) اما بچه ها شروع کردن به گریه کردن . سوباسا ( خیلی خوب باشه ) سوباسا رفت و کتاب های آشپزی رو آورد و سعی کرد آشپزی کنه . سوباسا ( خوب غذا حاضره ) بچه ها اومدن آشپزخونه . دایچی ( وای آشپزخونه رو !!! ) روغن داشت از سقف می چکید . تخم مرغ زمیین ریخته بود . دیو ( اگه مامانی ببینه خیلی عصبانی می شه بابابی ) سوباسا ( بله خودم می دونم . ) بچه ها دو قاشق نخورده بودن که بالا آوردن . هایاتا ( این چی بود دیگه بابایی ) دایچی ( وای مثه مرگ موشه ) سوباسا خودش غذارو تست کرد و حالش داشت بهم می خورد . سوباسا ( خوب بچه ها آروم باشین من بهتون گفتم که ... ) اما بچه ها مدام حالشون بد می شد . سوباسا ( بچه ها پاشیم بریم دکتر ) دایچی ( نمی تونیم از جامون پاشیم بوووویوووووووووئه ئه) سوباسا ( الان زنگ می زنم دکتر بیاد ) سوباسا رفت و به دکتر زنگ زد بچه ها حالشون لحظه به لحظه بد تر می شه و تب کرده بودن . هایاتا ( بابابی دلم درد می کنم ) سوباسا ( خوب می شی پسرم ) سوباسا سه تا مسکن برای بچه ها آورد سوباسا ( اینا رو بخورین . حالتون بهتر می شه ) دایچی ( من دستشویی دارم )دیو ( منم ) هایاتا ( منم ) سوباسا ( هر سه تون ) بچه ها (بلــــــــــــه ) سوباسا ( ای وای ) تق تق تق تق سوباسا ( بله ... ) سوباسا رفت در رو باز کرد . دکتر رو دید . سوباسا ( سلام ) دکتر ( سلام . بچه ها کجائن ؟ ) سوباسا ( دستشویی ) ناگهان سانایی از پشت دکتر بیرون اومد . سانایی ( هر سه شون ! ) سوباسا ( تو هم اومدی ) سانایی ( بله ) سوباسا ( چه زود رسیدی ) سانایی ( زود !!! راستی اتفاقی افتاده آقای دکتر اومدن ) سوباسا ( چیزی نیست ایشون دکتر تیم بارسائن من مصدوم شدم اومدن تا آخرین وضعیتمو چک کنن ) دکتر ( اما من دکتر بارسا نیسم . بعد شما بهم گفتین واسه بچه ها بیام ) سوباسا ( خوب .... بـ ... لـ .. ـه ) سانایی ( سوباسا چی کار کردی ؟؟؟ بکش کنار بزار بیام تو ) سوباسا ( البته ) سانایی ( آشپزخونه چرا این طور شده !!! لوازم آرایش من چرا این جوری شدن . بچه ها .... ) ناگهان بچه ها از دسشویی اومدن دیو ( مامانی ) سانایی ( پسرم ) هایاتا ( بابایی به ما غذا داد اما همین که خوردیم حالمون بهم خورد ) سانایی ( آخه کی گفته به تو غذا درست کنی ) ناگهان دایچی افتاد زمین سانایی دایچی رو گرفت سانایی ( نگران نباش حالت خوب می شه ) دکتر ( بزارین مایعنه شون کنم ) سانایی ( باشه ) کمی بعد . سوباسا ( چی شد ؟ ) دکتر ( مثه اینکه بچه ها روغن ماشین رو خوردن ) سانایی ( روغن ماشین !!! چرا باید بخورنش ) دکتر ( نمی دونم ) سانایی رفت آشپزخونه و نگاهی انداخت سانایی ( ســــــــــــوبــــــــــاســــــــا !!! تو به جای روغن سرخ کردنی تو غذا روغن ماشین ریختی ؟؟؟ ) سوباسا ( چی ؟؟؟؟؟؟؟ ) سانایی ( ببین بچه ها رو به چه روزی انداختی . ) سوباسا ( من ... من ... نمی دونستم . اونجا نوشته بود روغن بریزیم ) سانایی ( حسابی خرابکاری کردی )

دو روز بعد . شب سوباسا خونه اومد . سانایی ( روزنامه هارو خوندی ؟ راجب تو نوشتن ) سوباسا ( نه نخوندم خوب چی نوشتن ؟ ) سانایی ( چیزای خیلی جالبی ننوشتن ) سوباسا ( فهمیدم بازم درباره ی این که چرا تو اون بازی هافبک بازی نکردم ) سانایی ( نه خیرم ای کاش اون بود سوباسا این عکس توئه ؟؟؟ تو آرایش کردی ؟؟؟ ) سوباسا ( چی ؟؟؟ ) سانایی ( سوباسا ) سوباسا ( اون روز که رفتی بچه ها منو آرایش کردن اما عکسش اینجا چی کار می کنه ؟ ) دایچی ( من عکستو گرفتم و گذاشتم تو تلگرام و وایبر ) سوباسا ( تو چی کار کردی ؟؟؟ ای وای )

رونامه چی : روزنامه روزنامه خبرهای داغ جدید رو حتما بخونین

پایان


همین الان برو فتوپویا
[ جمعه 19 تير 1394 ] [ 15:58 ] [ Asalbasa ] [ ]
Latest articles
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی ابزار وبلاگ حرفه ای مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]